نمودار ۱: بسیط بودن ابعاد وجودی انسان
۱ـ۱) عقل، وهم، غضب و شهوت
به تصریح علمای بزرگ اخلاق آنچه منشا اثر و باعث نیک و بد صفات و خیر و شر ملکات هستند از چهار قوه عقلیه، وهمیه، غضبیه و شهویه نشات می گیرد و همه اخلاق نیک و بد از این چهار پدید آید و منشا صفات خیر و شر این ها هستند لکن خیرات و نیک های قوه عاقله در حال تسلط و غلبه آن است و بدی ها و شرو آن در حالت زبونی و عجز آن در تحت سایر قوا و آن سه قوه دیگر بر عکس اینند زیرا که آثار خیر و نیکی های آنها در حالت ذلت و انکسار و عجز ایشان در نزد عقل است و شرور و آفات ایشان در وقت غلبه و استیلای آنهاست بر عقل. (نراقی، ۱۳۸۷: ۴۵ و ۴۶)
پس اگر قوه عاقله بر سایر قوا غالب شود و همه را مقهور و مطیع خود گرداند تصرف و افعال جمیع قوا بر وجه صلاح و صواب خواهد بود و انتظام در امر مملکت نفس و نشئه انسانیت حاصل خواهد شد. پس، از تهذیب و پاکیزگی قوه عاقله صفت حکمت حاصل می شود و از تهذیب قوه عامله (وهمیه) ملکه عدالت ظاهر می گردد و از تهذیب غضبیه صفت شجاعت به هم می رسد و از تهذیب شهویه خلق عفت پیدا می شود و این چهار صفت اجناس اخلاق فاضله اند و سایر صفات حسنه مندرج در تحت این چهار و این چهار صفت مصدر اعمالند پس سر همه اخلاق حسنه این چهار فضیلت است. باید گفت همچنانکه اجناس اخلاق فاضله چهار مورد مذکور بوده است اجناس تمام صفات رذایل هم چهار می باشد به این ترتیب که رذیلت عاقله جهل، رذیلت عامله، جبن، رذیلت شهوت، شره، و رذیلت غضب، جور است.
اجناس فاضله
قوای نفس
اجناس رذیله
حکمت
عاقله
جهل
عدالت
واهمه ( عامله )
جور
عفت
شهویه
شره
شجاعت
غضبیه
جبن
نمودار۲: فضایل و رذایل قوای نفس
تحقیق مطلب آن است که برای هر فضیلتی حدی است مضبوط و معین به منزله وسط است و تجاوز از آن خواه به جانب افراط و خواه به طرف تفریط مودی است به رذیله. پس هر صفت فضیلتی که وسط است به جای مرکز دایره است و اوصاف رذایل به منزله سایر نقطه هایی است که در میانه مرکز با محیط فرض شود و شکی نیست که مرکز نقطه ایست معین و سایر نقاط متصوره در اطراف و جوانبش غیر متناهیه اند پس بنابر این در مقابل هر صفت فضیلتی اوصاف رذیله غیر متناهیه خواهد بود و مجرد انحراف از صفت فضیلتی از هر طرفی که باشد خواه جهت افراط و خواه جهت تفریط موجب افتادن در رذیله خواهد بود و استقامت در سلوک طریقه اوصاف حمیده به منزله حرکت در خط مستقیم و ارتکاب رذایل به جای انحراف از آن است و چون خط مستقیم در میان دو نقطه نیست مگر یکی و خطوط منحنیه میان آن ها لامحاله غیر متناهیه است پس استقامت بر صفات نیک نیست مگر بر یک نهج و از برای انحراف از آن مناهج بیشماری است و این است سبب در اینکه اسباب بدی و شر بیشتر است از اسباب و بواعث خیر و نیکی و شاید از همین حیث باشد که اهل الله همواره در اقلیت اند. و از آنجا که پیدا کردن یک چیز معین در میان امور غیر متناهیه مشکل و وسط را یافتن فیما بین اطراف متکثره مشکل تر است پس استقامت بر آن و ثبات در آن اصعب از هر دو است و لهذا جستن وسط از میان اخلاق که آن حد اعتدال است و استقامت بر آن در غایت صعوبت است و از این جهت است که بعد از آنکه سوره هود به برگزیده معبود نازل شد در آنجا امر به آن بزرگوار شد که «فاستقم کما امرت» (هود، ۱۲) یعنی «بایست و ثابت باش همچنانکه تو را امر فرموده ایم» فرمود: «شیبتنی سوره هود»[۱۰] و مخفی نماند که وسط بر دو قسم است حقیقی و اضافی حقیقی آن است که نسبت به آن طرفین حقیقتا مساوی بوده باشد (مثل نسبت ۴ به ۲ و ۶) و وسط اضافی آن است که نزدیک به حقیقی باشد عرفا و وسطی که در علم اخلاق معتبر است و امر به استقامت و ثبات شده وسط اضافی است.
زیرا که یاقتن وسط حقیقی و رسیدن به آن متعذر و استقامت و ثبات بر آن غیر میسر است و چون معتبر وسط اضافی است و اختلاف آن ممکن است به این جهت است که اوصاف حمیده گاه بر اختلاف اشخاص و احوال و اوقات مختلف می شود پس بسا باشد از مراتب وسط اضافی که فضیلت باشد به نظر شخصی یا حالی یا وقتی و رذیله باشد نسبت به غیر آن. (نراقی، ۱۳۸۷: ۴۸ و ۴۹)
البته چنانکه پیش از این ذکر شد نظر حضرت امام خمینی رحمت الله علیه در این مورد بر خلاف نظر مرحوم نراقی رضوان الله تعالی علیه است چرا که امام (ره) قایل به وسط حقیقی می باشند که البته صراط مستقیم همین وسط حقیقی است و تنها امامان معصوم علیهم السلام و اولیای خاص الهی را یارای درک آن است و سایرین باید به ایشان تمسک کنند و آنان را در مقام اسوه حسنه برگزینند و خود را به وسط حقیقی نزدیک نمایند.
پس روشن شد که آدمی چهار قوه دارد که در قلم بزرگان علم اخلاق این چهار قوه در حکم سرهنگان اعمالند و عبارتند از «نظریه عقلیه»، «وهمیه خیالیه»، «سبعیه غضبیه» و «بهیمیه شهویه». بنا بر این باید دانست که به ازای هریک از این چهار قوه لذتیست و المی و لذت هر یک در چیزی است که مقتضای طبیعت و مناسب جبلت آن است که به جهت آن خلق شده اند و المش در خلاف آن است، پس چون مقتضای عقل و سبب ایجاد او معرفت انسان است لذت آن در علم و معرفت و الم او در جهل و حیرت است و مقتضای غضب چون قهر است و انتقام، لذتش در غلبه و تسلط است و المش در مغلوبیت؛ و شهوت چون مخلوق است از برای تحصیل غذا و سایر آنچه قوام بدن بدان است لذتش در رسیدن به آنها و المش در حرمان و ممنوعیت از آن است. با این وصف اضافه می کنیم از میان چهار قوه مذکور سه قوه آن (وهمیه، غضبیه و شهویه) قوای حیوانی است و هرچه جانب افراط آن که موافق لذت جبلی و نفسانی است گرفته شود از حد اعتدال دور تر و به حد بهیمیت نزدیک تر می شود. (حرکت در مسیر حیوانیت و بسا پست تر از حیوانیت) اما در مورد قوه عاقله که وجه تمایز انسان از بهایم و نباتات است همچنان که ذکر شد وضع متفاوت است و لذت این قوه در حرکت به جهت افراط لذانی آن است و افراط در حوزه التذاذات عقلانی موجب مهار قوای حیوانی و سوق دادن آنها به حد اعتدال است. (نراقی، ۱۳۸۷: ۴۰ و ۴۱)
۲ـ۱) قلب
قلب نیز یکی از ابعاد وجودی انسان است که با سیر انفسی و همچنین دقت در آیات و روایات می توان دریافت که این بعد وجودی انسان نیز پذیرای حالات و رتبه های عدیده است.
برای اینکه منظور ما از قلب روشن شود ابتدا نکاتی را از طریق سیر انفسی متذکر می شویم.
هر انسانی به خوبی می تواند دریابد که هنگام مواجهه با اضطراب، هیجان، ترس، شهوت، غضب و احساساتی از این دست، نقطه ای از وجود او که مدرک این احساسات است تحریک می شود. این نقطه دقیقا همان جایی است که قلب صنوبری انسان در آنجا قرار دارد با این وجود هر انسانی می تواند این حقیقت را دریابد که اگرچه این «نقطه مدرک احساسات» با «قلب صنوبری» هر دو به لحاظ مکانی در یک جایگاه قرار دارند لکن این دو از نظر ماهیت متفاوتند.
مرحوم ملا صدرا آنجا که از روح علوی سماوی و روح حیوانی بشری سخن می گوید در مورد قلب نیز تعریفی ارائه می دهد و در آنجا تفاوت قلب مدرک احساسات با قلب صنوبری را این گونه توضیح می دهد:
«ان الروح العلوی السماوی من عالم الامر و الروح الحیوانی البشری من عالم الخلق و هو محل الروح العلوی و مورده و اما الروح الحیوانی جسم لطیف حامل لقوی الحس و الحرکه و هذا الروح لسایر الحیوانات و منه یفیض قوی الحواس و سکن روح العلوی الی الروح الحیوانی و صیره نفسا و یتکون من سکون الروح الی النفس و القلب و اعنی بهذا، القلب اللطیفه التی محلها المضغه اللحمیه فالمضغه اللحمیه من عالم الخلق و هذه اللطیفه من عالم الامر». (ملاصدرا، ۱۴۱۹ق، ج ۴: ۷۸)
«روح علوی سماوی از عالم امر است و روح حیوانی بشری از عالم خلق بوده که جایگاه روح علوی است. اما روح حیوانی، جسم لطیف بوده، حامل قوای حس و حرکت است و این روح در سایر حیوانات هم منبع فیضان قوای خاص است و روح علوی در روح حیوانی ساکن شده، آن را متطور به نفس می کند و این روح علوی از قرار گرفتن روح در نفس و قلب تحقق پیدا می کند و مراد از قلب همان قلب لطیفی است که محل آن همان قلب گوشتی موجود در بدن انسانی است که از عالم خلق است و آن قلب لطیف از عالم امر است».
با نگرشی در آیات قرآن در می یابیم که صفات و امور متنوعی به «قلب» نسبت داده شده است که از جمله آنها عبارتند از: