الف ۲- ۳ - ۷ ) سوره توبه - آیه ۱۰۷و۱۰۸و۱۰۹و۱۱۰ : وَ الَّذینَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَ کُفْراً وَ تَفْریقاً بَیْنَ الْمُؤْمِنینَ وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَیَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلاَّ الْحُسْنى وَ اللّهُ یَشْهَدُ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ(۱۰۷) لاتَقُمْ فیهِ أَبَداً لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ یَوْم أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فیهِ فیهِ رِجالٌ یُحِبُّونَ أَنْ یَتَطَهَّرُوا وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُطَّهِّرینَ(۱۰۸) أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى تَقْوى مِنَ اللّهِ وَ رِضْوان خَیْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلى شَفا جُرُف هار فَانْهارَ بِهِ فی نارِ جَهَنَّمَ وَ اللّهُ لایَهْدِی الْقَوْمَ الظّالِمینَ(۱۰۹) لایَزالُ بُنْیانُهُمُ الَّذی بَنَوْا ریبَهً فی قُلُوبِهِمْ إِلاّ أَنْ تَقَطَّعَ قُلُوبُهُمْ وَ اللّهُ عَلیمٌ حَکیمٌ(۱۱۰)
(گروهى دیگر از آنها) کسانى هستند که مسجدى ساختند براى زیان (به مسلمانان)، و (تقوّیت) کفر، و تفرقهافکنى میان مؤمنان، و کمینگاه براى کسى که از پیش با خدا و پیامبرش مبارزه کرده بود؛ آنها سوگند یاد مىکنند که: «جز نیکى (و خدمت)، نظرى نداشتهایم!» امّا خداوند گواهى مىدهد که آنها دروغگو هستند! (۱۰۷)هرگز در آن (مسجد به عبادت) نایست! آن مسجدى که از روز نخست بر پایه تقوا بنا شده، شایستهتر است که در آن (به عبادت) بایستى؛ در آن، مردانى هستند که دوست مىدارند پاکیزه باشند؛ و خداوند پاکیزگان را دوست دارد! (۱۰۸)آیا کسى که شالوده آن را بر تقواى الهى و خشنودى او بنا کرده بهتر است،یا کسى که اساس آن را بر کنار پرتگاه سستى بنا نموده که ناگهان در آتش دوزخ فرومىریزد؟ و خداوند گروه ستمگران را هدایت نمىکند! (۱۰۹)(امّا) این بنایى را که آنها ساختند، همواره بصورت یک وسیله شک و تردید،در دلهایشان باقى مىماند؛ مگر اینکه دلهایشان پاره پاره شود (و بمیرند؛ وگرنه، هرگز از دل آنها بیرون نمىرود)؛ و خداوند دانا و حکیم است! (۱۱۰)
آیات فوق در باره گروهى دیگر از منافقان است که براى تحقق بخشیدن به نقشههاى شوم خود اقدام به ساختن مسجدى در مدینه کردند که بعدا بنام مسجد” ضرار” معروف شد.این موضوع را همه مفسران اسلامى و بسیارى از کتب حدیث و تاریخ ذکر کردهاند، اگر چه در جزئیات آن تفاوتهایى دیده مىشود.خلاصه جریان بطورى که از تفاسیر و احادیث مختلف استفاده مىشود چنین است: گروهى از منافقان نزد پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم آمدند و عرض کردند به ما اجازه ده مسجدى در میان قبیله بنى سالم (نزدیک مسجد قبا) بسازیم تا افراد ناتوان و بیمار و پیر مردان از کار افتاده در آن نماز بگزارند، و همچنین در شبهاى بارانى که گروهى از مردم توانایى آمدن به مسجد شما را ندارند فریضه اسلامى خود را در آن انجام دهند، و این در موقعى بود که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم عازم جنگ تبوک بود.پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به آنها اجازه داد، ولى آنها اضافه کردند آیا ممکن است شخصا بیائید و در آن نماز بگزارید؟ پیامبر ص فرمود من فعلا عازم سفرم، و هنگام بازگشت بخواست خدا به آن مسجد مىآیم و نماز در آن مىگزارم.هنگامى که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم از تبوک بازگشت نزد او آمدند و گفتند اکنون تقاضا داریم به مسجد ما بیایى و در آنجا نماز بگزارى، و از خدا بخواهى ما را برکت دهد، و این در حالى بود که هنوز پیامبر ص وارد دروازه مدینه نشده بود.در این هنگام پیک وحى خدا نازل شد و آیات فوق را آورد و پرده از اسرار کار آنها برداشت، و به دنبال آن پیامبر دستور داد مسجد مزبور را آتش زنند، و بقایاى آن را ویران کنند، و جاى آن را محل ریختن زبالههاى شهر سازند! اگر به چهره ظاهرى کار این گروه نگاه کنیم از چنین دستورى در آغاز دچار حیرت خواهیم شد، مگر ساختن مسجد، آن هم براى حمایت از بیماران و پیران و مواقع اضطرارى که در حقیقت هم یک خدمت دینى است و هم یک خدمت انسانى کار بدى است که چنین دستورى در باره آن صادر شده.اما هنگامى که چهره باطنى مسئله را بررسى کنیم خواهیم دید این دستور چقدر حساب شده بوده است.توضیح اینکه: در زمان جاهلیت مردى بود بنام” ابو عامر” که آئین نصرانیت را پذیرفته و در سلک راهبان در آمده بود، و از عباد و زهاد بشمار مىرفت و نفوذ وسیعى در طائفه” خزرج” داشت.هنگامى که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به مدینه هجرت کرد و مسلمانان گرد او را گرفتند و کار اسلام بالا گرفت، و هنگامى که مسلمانان در جنگ بدر بر مشرکان پیروز شدند ابو عامر که خود روزى از بشارت دهندگان ظهور پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم بود اطراف خود را خالى دید، و به مبارزه با اسلام برخاست، و از مدینه بسوى کفار” مکه” گریخت، و از آنها براى جنگ با پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم استمداد جست و از قبائل عرب دعوت کرد.او که قسمتى از نقشههاى جنگ” احد” را ضد مسلمین رهبرى مىکرد، دستور داد در میان دو صف لشکر گودالهایى بکنند که اتفاقا پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم در یکى از آنها افتاد و پیشانیش مجروح شد و دندانش شکست.هنگامى که غزوه احد پایان یافت و با تمام مشکلاتى که مسلمانان در این میدان با آن روبرو شدند آوازه اسلام بلندتر گردید و در همه جا پیچید او از مدینه فرار کرد و به سوى” هرقل” پادشاه روم رفت تا از او کمک بگیرد و با لشکرى براى کوبیدن مسلمانان حرکت کند. ذکر این نکته نیز لازم است که بر اثر این تحریکات و کارشکنىها پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم لقب” فاسق” به او داده بود.بعضى مىگویند مرگ به او مهلت نداد تا خواسته خود را با هرقل در میان بگذارد، ولى در بعضى از کتب دیگر مىخوانیم که او با هرقل تماس گرفت و به وعدههاى او دلگرم شد!به هر حال او پیش از آنکه بمیرد نامهاى براى منافقان مدینه نوشت و به آنها نوید داد که با لشکرى از روم به کمکشان خواهد آمد، مخصوصا توصیه و تاکید کرد که مرکزى براى او در مدینه بسازند تا کانون فعالیتهاى آینده او باشد.ولى از آنجا که ساختن چنین مرکزى در مدینه بنام دشمنان اسلام عملا امکانپذیر نبود منافقان بهتر این دیدند که در زیر نقاب مسجد، و به عنوان کمک به بیماران و معذوران، این برنامه را عملى سازند.سر انجام مسجد ساخته شد و حتى مىگویند جوانى آشنا به قرآن را از میان مسلمانان بنام” مجمع بن حارثه” (یا مجمع بن جاریه) به امامت مسجد برگزیدند.ولى وحى الهى پرده از روى کار آنها برداشت و شاید اینکه پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم قبل از رفتن به تبوک دستور نداد شدت عمل در مقابل آنها به خرج دهند براى این بوده که هم وضع کار آنها روشنتر شود، و هم در سفر تبوک ناراحتى فکرى دیگرى از این ناحیه نداشته باشد.هر چه بود پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نه تنها در آن مسجد نماز نگزارد، بلکه همانگونه که گفتیم مالک بن دخشم، و معنى بن عدى، و عامر بن سکر، یا عاصم بن عدى را ماموریت داد که مسجد را بسوزانند و ویران کنند. (مکارم شیرازی،۱۳۷۴، ج۸ ،۱۳۴تا۱۳۶)
الف ۲- ۳ - ۸ ) سوره نور- آیات۴۶و۴۷و۴۸و۴۹و۵۰ : لَقَدْ أَنْزَلْنا آیات مُبَیِّنات وَ اللّهُ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ إِلى صِراط مُسْتَقِیم( ۴۶)وَ یَقُولُونَ آمَنّا بِاللّهِ وَ بِالرَّسُولِ وَ أَطَعْنا ثُمَّ یَتَوَلّى فَرِیقٌ مِنْهُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ وَ ما أُولئِکَ بِالْمُؤْمِنِینَ (۴۷)وَ إِذا دُعُوا إِلَى اللّهِ وَ رَسُولِهِ لِیَحْکُمَ بَیْنَهُمْ إِذا فَرِیقٌ مِنْهُمْ مُعْرِضُونَ (۴۸)وَ إِنْ یَکُنْ لَهُمُ الْحَقُّ یَأْتُوا إِلَیْهِ مُذْعِنِینَ(۴۹) أَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ أَمِ ارْتابُوا أَمْ یَخافُونَ أَنْ یَحِیفَ اللّهُ عَلَیْهِمْ وَ رَسُولُهُ بَلْ أُولئِکَ هُمُ الظّالِمُونَ (۵۰)
ما آیات روشنگرى نازل کردیم؛ و خدا هر که را بخواهد به صراط مستقیم هدایت مىکند! (۴۶)آنها مىگویند: «به خدا و پیامبر ایمان داریم و اطاعت مىکنیم!» ولى بعد از این ادّعا، گروهى از آنان رویگردان مىشوند؛ آنها (در حقیقت) مؤمن نیستند! (۴۷)و هنگامى که از آنان دعوت شود که بسوى خدا و پیامبرش بیایند تا در میانشان داورى کند، ناگهان گروهى از آنان رویگردان مىشوند! (۴۸)ولى اگر حق داشته باشند (و داورى به نفع آنان شود) با سرعت و تسلیم بسوى او مىآیند! (۴۹)آیا در دلهاى آنان بیمارى است، یا شکّ و تردید دارند، یا مىترسند خدا و رسولش بر آنان ستم کنند؟! نه، بلکه آنها خودشان ستمگرند! (۵۰)
مفسران براى بخشى از این آیات دو شان نزول ذکر کردهاند: نخست اینکه:یکى از منافقان با یک مرد یهودى نزاعى داشت، مرد یهودى، منافق ظاهر مسلمان را به داورى پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم خواند، اما منافق زیر بار نرفت، و او را به داورى” کعب بن اشرف یهودى"! دعوت کرد (و حتى طبق بعضى از روایات صریحا گفت ممکن است” محمد[صلی الله علیه وآله وسلم]” در مورد ما عدالت را رعایت نکند!) آیات فوق نازل شد و سخت این گونه اشخاص را مورد سرزنش و مذمت قرار داد.
دیگر اینکه در میان امیر مؤمنان على علیه السلام و عثمان (یا طبق روایتى میان آن حضرت و مغیره بن وائل) بر سر زمینى که از على علیه السلام خریدارى کرده بود و سنگهایى از آن بیرون آمد و خریدار مىخواست آن را به عنوان معیوب بودن رد کند، اختلافى در گرفت، على ع فرمود: میان من و تو رسول اللَّه داورى کند، اما” حکم بن ابى العاص” که از منافقان بود به خریدار گفت: این کار را مکن، چرا که اگر نزد پسر عموى او- یعنى پیامبر[صلی الله علیه وآله وسلم]- بروى مسلما به نفع او داورى خواهد کرد! آیه فوق نازل شد و او را سخت نکوهش کرد (مجمع البیان” و تفسیر” روح المعانى” و تفسیر” تبیان” و تفسیر” قرطبى” و تفسیر” فخر رازى” و تفسیر” صافى” و تفسیر” نور الثقلین” ذیل آیه مورد بحث با کمى تفاوت).( مکارم شیرازی،۱۳۷۴، ج۱۴، ۵۱۳)
این نخستین بار نیست که در قرآن مجید به تعبیر” مرض” در مورد نفاق بر خورد مىکنیم، قبل از آن در اوائل سوره بقره، ضمن بیان صفات منافقان، چنین آمده بود: فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً:” در دلهاى آنها یک نوع بیمارى است، و خداوند هم بر بیمارى آنها مىافزاید"! همانگونه که در جلد اول ذیل آیه مزبور گفتیم، نفاق در حقیقت بیمارى و انحراف است، انسان سالم، یک چهره بیشتر ندارد، روح و جسم او هماهنگ است، اگر مؤمن است تمام وجودش فریاد ایمان مىکشد، و اگر منحرف است ظاهر و باطنش بیانگر انحراف است، اما اینکه ظاهرش دم از ایمان بزند و باطنش بوى کفر دهد، این یک نوع بیمارى است.از آنجا که این گونه افراد بر اثر لجاجت و پافشارى در برنامههایشان مستحق لطف و هدایت خدایى نیستند، خداوند آنان را به حال خود مىگذارد تا این بیماریشان افزون گردد. براستى خطرناکترین افراد در یک جامعه همین منافقانند، چرا که تکلیف انسان در برابر آنها روشن نیست، نه واقعا دوستند و نه ظاهرا دشمن!، از امکانات مؤمنین استفاده مىکنند و از مجازات کفار ظاهرا مصونند، ولى اعمالشان از اعمال کفار بدتر. چنان که مىدانیم چون این ناهماهنگى ظاهر و باطن براى همیشه قابل ادامه نیست سر انجام پردهها کنار مىرود و باطن آلوده آنان ظاهر مىشود، چنان که در آیات مورد بحث و شان نزول آن ملاحظه کردیم که پیش آمدن یک صحنه داورى، مشت آنها را باز کرد و خبث درونشان را آشکار ساخت.( مکارم شیرازی،۱۳۷۴،ج۱۴،۵۱۶و۵۱۷)
الف ۲- ۴ ) معاندان : این عده همان هایی هستند که علنا اعلام دشمنی می کنند امابنا بر اقتضای شرایط در داخل قلمرو حکومت اسلامی قرار دارند و از هر فرصت وظرفیتی برای انتقاد و اعتراض استفاده می کنند.
الف-۲-۴-۱ ) سوره بقره - آیه۴۱ : وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَکُمْ وَ لاتَکُونُوا أَوَّلَ کافِر بِهِ وَ لاتَشْتَرُوا بِآیاتی ثَمَناً قَلیلاً وَ إِیّایَ فَاتَّقُونِ.
و به آنچه نازل کردهام [= قرآن] ایمان بیاورید! که نشانههاى آن، با آنچه در کتابهاى شماست، مطابقت دارد؛ و نخستین کافر به آن نباشید! و آیات مرا به بهاى ناچیزى نفروشید! (و به خاطر درآمد مختصرى، نشانههاى قرآن و پیامبر اسلام را، که در کتب شما موجود است، پنهان نکنید!) و تنها از من (و مخالفت دستورهایم) بترسید (نه از مردم)!
بعضى از مفسران بزرگ از امام باقر ع در شان نزول نخستین آیات مورد بحث چنین نقل کردهاند که:” حیى بن اخطب، و کعب بن اشرف، و جمعى دیگر از یهود، هر سال مجلس میهمانى (پر زرق و برقى) از طرف یهودیان براى آنها ترتیب داده مىشد، آنها حتى راضى نبودند که این منفعت کوچک به خاطر قیام پیامبر اسلام ص از میان برود، به این دلیل (و دلائل دیگر) آیات تورات را که در زمینه اوصاف پیامبر ص بود تحریف کردند، این همان” ثمن قلیل” و بهاى کم است که قرآن در این آیه به آن اشاره مىکند (طبرسی،۱۳۷۲ ،ج۱،۲۰۹)
الف-۲-۴-۲ ) سوره بقره – آیه۸۹ و۹۰ : وَ لَمّا جاءَهُمْ کِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ کانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذینَ کَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَهُ اللّهِ عَلَى الْکافِرینَ (۸۹)بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ أَنْ یَکْفُرُوا بِما أَنْزَلَ اللّهُ بَغْیاً أَنْ یُنَزِّلَ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلى مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ فَبائُوا بِغَضَب عَلى غَضَب وَ لِلْکافِرینَ عَذابٌ مُهینٌ.(۹۰)
و هنگامى که از طرف خداوند، کتابى براى آنها آمد که موافق نشانههایى بود که با خود داشتند، و پیش از این، به خود نوید پیروزى بر کافران مىدادند (که با کمک آن، بر دشمنان پیروز گردند.) با این همه، هنگامى که این کتاب، و پیامبرى را که از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد، به او کافر شدند؛ لعنت خدا بر کافران باد! (۸۹)ولى آنها در مقابل بهاى بدى، خود را فروختند؛ که به ناروا، به آیاتى که خدا فرستاده بود، کافر شدند. و معترض بودند، چرا خداوند به فضل خویش، بر هر کس از بندگانش بخواهد، آیات خود را نازل مىکند؟! از این رو به خشمى بعد از خشمى (از سوى خدا) گرفتار شدند. و براى کافران مجازاتى خوارکننده است. (۹۰)
در این آیات سخن از یهود و ماجراهاى زندگى آنها است، آنها- همانگونه که در شان نزول آمده است- با عشق و علاقه مخصوصى براى ایمان به رسول خدا ص در سرزمین مدینه سکنى گزیده بودند، و نشانههاى پیامبر ص را در کتاب آسمانى خود تورات مىخواندند، و با بى صبرى در انتظار ظهورش بودند” ولى هنگامى که از طرف خداوند کتابى (قرآن) به آنها رسید که موافق نشانههایى بود که یهود با خود داشتند با اینکه پیش از این جریان خود را به ظهور این پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نوید مىدادند و با ظهور این پیامبر ص امید فتح بر دشمنان داشتند، آرى هنگامى که این کتاب و پیامبرى را که از قبل شناخته بودند، نزدشان آمد نسبت به او کافر شدند” (وَ لَمَّا جاءَهُمْ کِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ کانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ).آرى گاه انسان عاشقانه به دنبال حقیقتى مىدود، ولى هنگامى که به آن رسید و آن را مخالف منافع شخصى خود دید بر اثر هوا پرستى به آن پشت پا مىزند و آن را وداع مىگوید بلکه گاه به مخالفتش بر مىخیزد.اما در حقیقت یهود معامله زیانآورى انجام داده اند، کسانى که براى پیروى از پیامبر موعود از سرزمینهاى خود کوچ کرده بودند و با مشکلات فراوان در سرزمین مدینه مسکن گزیدند تا به مقصود برسند، سر انجام در صف منکران و کافران قرار گرفتند، لذا قرآن مىگوید” آنها در برابر چه بهاى بدى خود را فروختند"؟ (بِئْسَمَا اشْتَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ).” آنها به آنچه خداوند نازل کرده بود به خاطر حسد کافر شدند، و معترض بودند چرا خداوند آیات خود را بر هر کس از بندگان خود بخواهد به فضل خویش نازل مىکند” (أَنْ یَکْفُرُوا بِما أَنْزَلَ اللَّهُ بَغْیاً أَنْ یُنَزِّلَ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ عَلى مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ).گویا انتظار داشتند پیامبر موعود صلی الله علیه وآله وسلم از بنى اسرائیل و از میان خود آنها باشد و از نزول قرآن بر دیگرى ناراحت بودند! و در پایان آیه مىگوید:” لذا شعلههاى خشم خداوند یکى پس از دیگرى آنها را فرو گرفت و براى کافران مجازات خوار کننده است” (فَباؤُ بِغَضَبٍ عَلى غَضَبٍ وَ لِلْکافِرِینَ عَذابٌ مُهِینٌ) . (مکارم شیرازی،۱۳۷۴،ج۱،۳۴۴و۳۳۴۵)
الف۲-۴-۳ ) سوره بقره - آیه ۱۰۸ : أَمْ تُریدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا رَسُولَکُمْ کَما سُئِلَ مُوسى مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ بِالاْیمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبیلِ.
آیا مىخواهید از پیامبر خود، همان تقاضاى (نامعقولى را) بکنید که پیش از این، از موسى کردند؟! (و با این بهانهجویىها، از ایمان آوردن سر باز زدند.) کسى که کفر را به جاى ایمان بپذیرد، از راه مستقیم (عقل و فطرت) گمراه شده است.
با توجّه به آیه و آنچه از شأن نزولها برمىآید، بعضى از پیامبر صلى الله علیه و آله تقاضاهاى نامربوط و غیر منطقى داشتند، مثلًا تقاضا مىکردند براى ما نامهاى از سوى خداوند بیاور! و یا نهرهایى را براى ما جارى ساز. و برخى دیگر همانند بنىاسرائیل مىگفتند: خداوند را آشکارا به ما نشان بده تا با چشم او را ببینیم و به او ایمان بیاوریم!آوردن معجزه و اتمام حجّت، براى صدق دعوت پیامبر لازم است، ولى انجام دادن هر درخواستى، طبق هوس و میل هر فردى که از راه مىرسد، درست نیست. یک مهندس یا نقاش براى اثبات مهارت خویش، چند نمونه کار ارائه مىدهد، ولى ضرورت ندارد براى هر کسى خانهاى بسازد یا تابلویى بکشد!از سؤالات ودرخواستهاى بىجا بپرهیزید که گاهى زمینهساز کفر است. «أَمْ تُرِیدُونَ أَنْ تَسْئَلُوا … وَ مَنْ یَتَبَدَّلِ الْکُفْرَ». خطراتى که پیروان دیگر ادیان را تهدید کرده، مسلمانان را نیز تهدید مىکند.«تَسْئَلُوا رَسُولَکُمْ کَما سُئِلَ مُوسى»(قرائتی،۱۳۸۳،ج۱، ۱۷۸و۱۷۹)
الف۲-۴-۴ ) سوره بقره - آیه ۱۷۷ : لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الاْخِرِ وَ الْمَلائِکَهِ وَ الْکِتابِ وَ النَّبِیِّینَ وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِی الْقُرْبى وَ الْیَتامى وَ الْمَساکینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ وَ السّائِلینَ وَ فِی الرِّقابِ وَ أَقامَ الصَّلاهَ وَ آتَى الزَّکاهَ وَ الْمُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا وَالصّابِرینَ فِی الْبَأْساءِ وَ الضَّرّاءِ وَ حینَ الْبَأْسِ أُولئِکَ الَّذینَ صَدَقُوا وَأُولئِکَ هُمُ الْمُتَّقُونَ.
نیکى، (تنها) این نیست که (به هنگام نماز،) روىِ خود را به سوى مشرق و (یا) مغرب کنید؛ (و تمام گفتگوى شما، در باره قبله و تغییر آن باشد؛ و همه وقت خود را مصروف آن سازید؛) بلکه نیکى (و نیکوکار) کسى است که به خدا، و روز رستاخیز ، و فرشتگان، و کتاب (آسمانى)، و پیامبران، ایمان آورده؛ و مال (خود) را، با همه علاقهاى که به آن دارد، به خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه و سائلان و بردگان، انفاق مىکند؛ نماز را برپا مىدارد و زکات را مىپردازد؛ و (همچنین) کسانى که به عهد خود -به هنگامى که عهد بستند-وفا مىکنند؛ و در برابر محرومیتها و بیماریها و در میدان جنگ، استقامت به خرج مىدهند؛ اینها کسانى هستند که راست مىگویند؛ و (گفتارشان با اعتقادشان هماهنگ است؛) و اینها هستند پرهیزکاران.
چون تغییر قبله سر و صداى زیادى در میان مردم بخصوص یهود و نصارى به راه انداخت، یهود که بزرگترین سند افتخار خود (پیروى مسلمین از قبله آنان) را از دست داده بودند زبان به اعتراض گشودند، که قرآن در آیه ۱۴۲ با جمله (سَیَقُولُ السُّفَهاءُ) به آن اشاره کرده است آیه فوق نازل گردید و تایید کرد که اینهمه گفتگو در مساله قبله صحیح نیست بلکه مهمتر از قبله مسائل دیگرى است که معیار ارزش انسانهاست و باید به آنها توجه شود و آن مسائل را در این آیه شرح داده است.همانگونه که در تفسیر آیات تغییر قبله گذشت، نصارا به هنگام عبادت رو به سوى شرق و یهود رو به سوى غرب کرده، عبادات خود را انجام مىدادند، اما خدا کعبه را براى مسلمین قبله قرار داد که در طرف جنوب بود و حد وسط میان آن دو محسوب مىشد.و نیز دیدیم که مخالفین اسلام از یک سو و تازه مسلمانان از سوى دیگر چه سر و صدایى پیرامون تغییر قبله به راه انداختند.آیه فوق روى سخن را به این گروهها کرده، مىگوید:” نیکى تنها این نیست که به هنگام نماز صورت خود را به سوى شرق و غرب کنید و تمام وقت خود را صرف این مساله نمائید” (لَیْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَکُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ).( مکارم شیرازی،۱۳۷۴، ج۱،۵۹۷)
الف-۲-۴-۵ ) سوره آل عمران- آیات۳۱و۳۲ : قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ وَ یَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحیمٌ (۳۱)قُلْ أَطیعُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْکافِرینَ(۳۲)
بگو: «اگر خدا را دوست مىدارید، از من پیروى کنید! تا خدا (نیز) شما را دوست بدارد؛ و گناهانتان را ببخشد؛ و خدا آمرزنده مهربان است.» (۳۱)بگو: «از خدا و فرستاده (او)، اطاعت کنید! و اگر سرپیچى کنید، خداوند کافران را دوست نمىدارد.» (۳۲)
در باره آیات فوق دو شان نزول در تفسیر” مجمع البیان” و” المنار"، آمده است: نخست این که جمعى در حضور پیغمبر ص ادعاى محبت پروردگار کردند، در حالى که” عمل” به برنامههاى الهى در آنها کمتر دیده مىشد، آیات فوق نازل گردید و به آنها پاسخ گفت.
دیگر این که جمعى از مسیحیان” نجران” در مدینه به حضور پیامبر ص آمدند و ضمن سخنان خود، اظهار داشتند که ما اگر مسیح ع را فوق العاده احترام مىگذاریم، به خاطر محبتى است که به خدا داریم، آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت.( مکارم شیرازی،۱۳۷۴، ج۲، ۵۱۲)
الف-۲-۴-۶ ) سوره آل عمران - آیه ۶۹ : وَدَّتْ طائِفَهٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یُضِلُّونَکُمْ وَ ما یُضِلُّونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ.
جمعى از اهل کتاب (از یهود)، دوست داشتند (و آرزو مىکردند) شما را گمراه کنند؛ (امّا آنها باید بدانند که نمىتوانند شما را گمراه سازند،) آنها گمراه نمىکنند مگر خودشان را، و نمىفهمند!
بعضى از مفسران نقل کردهاند که جمعى از یهود کوشش داشتند افراد سرشناس و مبارزى از مسلمانان پاکدل چون” معاذ” و” عمار” و بعضى دیگر را به سوى آئین خود دعوت کنند و با وسوسههاى شیطانى از اسلام بازگردانند آیه فوق نازل شد و به همه مسلمانان در این زمینه اخطار کرد (این شان نزول با اختلاف مختصرى در تفسیر ابو الفتوح، روح المعانى و تفسیر کبیر و غیر آن آمده است.)بىشک اگر مىتوانستند در یک یا چند نفر از یاران نزدیک آن حضرت نفوذ کنند ضربه بزرگى بر اسلام وارد مىشد و زمینه براى تزلزل دیگران نیز فراهم مىگشت.آیه فوق ضمن افشاى این نقشه دشمنان، به آنها یادآور مىشود که دست از کوشش بیهوده خود بر دارند، مىفرماید:” جمعى از اهل کتاب دوست داشتند شما را گمراه کنند” (وَدَّتْ طائِفَهٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یُضِلُّونَکُمْ) غافل از اینکه تربیت مسلمانان در مکتب پیامبر ص به اندازهاى حساب شده و آگاهانه بود که احتمال بازگشت وجود نداشت، آنها اسلام را با تمام هستى خود دریافته بودند و به آن عشق مىورزیدند، بنا بر این دشمنان نمىتوانستند آنها را گمراه سازند.بلکه به گفته قرآن در ادامه این آیه” آنها تنها خودشان را گمراه مىکنند و نمىفهمند” (وَ ما یُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَشْعُرُونَ).زیرا آنها با القاء شبهات و نسبت دادن خلافها به اسلام و پیامبر ص روح بدبینى را در روح خود پرورش مىدادند زیرا کسى که در صدد عیبجویى و خردهگیرى است، نقطههاى قوت را نمىبیند و گاه بر اثر تعصب و لجاجت نقاط نورانى و قوت در نظرش تاریک و منفى جلوه مىکند و به همین دلیل روز به روز بیشتر از حق فاصله مىگیرد.جمله” وَ ما یَشْعُرُونَ” (آنها متوجه نیستند و نمىفهمند) گویا اشاره به همین نکته روانى است که انسان ناخودآگاه تحت تاثیر سخنان خویش است. و به هنگامى که سعى دارد دیگران را با سفسطه و دروغ و تهمت گمراه کند خودش از آثار آن بر کنار نخواهد بود و این خلافگویىها کم کم در روح و جان او چنان اثر مىگذارد که به صورت یک عقیده راسخ در مىآید، و آنها را باور مىکند و براى همیشه گمراه مىشود. (مکارم شیرازی،۱۳۷۴، ج۲،۶۰۹و۶۱۰)
الف-۲-۴-۷ ) سوره یونس – آیه۱۵و۱۶و۱۷ : وَ إِذا تُتْلى عَلَیْهِمْ آیاتُنا بَیِّنات قالَ الَّذینَ لایَرْجُونَ لِقاءَنَا ائْتِ بِقُرْآن غَیْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما یَکُونُ لی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسی إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحى إِلَیَّ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذابَ یَوْم عَظیم(۱۵) قُلْ لَوْ شاءَ اللّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَ لا أَدْراکُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فیکُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ(۱۶) فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرى عَلَى اللّهِ کَذِباً أَوْ کَذَّبَ بِآیاتِهِ إِنَّهُ لایُفْلِحُ الْمُجْرِمُونَ(۱۷)
و هنگامى که آیات روشن ما بر آنها خوانده مىشود، کسانى که ایمان به لقاى ما (و روز رستاخیز) ندارند مىگویند: «قرآنى غیر از این بیاور، یا آن را تبدیل کن! (و آیات نکوهش بتها را بردار)» بگو: «من حق ندارم که از پیش خود آن را تغییر دهم؛ فقط از چیزى که بر من وحى مىشود، پیروى مىکنم! من اگر پروردگارم را نافرمانى کنم، از مجازات روز بزرگ (قیامت) مىترسم!» (۱۵)بگو: «اگر خدا مىخواست، من این آیات را بر شما نمىخواندم؛ و خداوند از آن آگاهتان نمىکرد؛ چه اینکه مدّتها پیش از این، در میان شما زندگى نمودم؛ (و هرگز آیهاى نیاوردم؛) آیا نمىفهمید؟!» (۱۶)چه کسى ستمکارتر است از آن کس که بر خدا دروغ مىبندد، یا آیات او را تکذیب مىکند؟! مسلماً مجرمان رستگار نخواهند شد! (۱۷)
بعضى از مفسران گفتهاند که این آیات در باره چند نفر از بت پرستان نازل شد، چرا که خدمت پیامبر ص آمدند و گفتند: آنچه در این قرآن در باره ترک عبادت بتهاى بزرگ ما، لات و عزى و منات و هبل و همچنین مذمت از آنان وارد شده براى ما قابل تحمل نیست، اگر مىخواهى از تو پیروى کنیم، قرآن دیگرى بیاور که این ایراد در آن نباشد،! و یا حد اقل این گونه مطالب را در قرآن کنونى تغییر ده! آیات فوق نازل شد و به آنها پاسخ گفت. (مکارم شیرازی،۱۳۷۴، ج۸، ۲۴۵)
الف-۲-۴-۸ ) سوره هود - آیات ۱۲و۱۳و۱۴ : فَلَعَلَّکَ تارِکٌ بَعْضَ ما یُوحى إِلَیْکَ وَ ضائِقٌ بِهِ صَدْرُکَ أَنْ یَقُولُوا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَکٌ إِنَّما أَنْتَ نَذیرٌ وَ اللّهُ عَلى کُلِّ شَیْء وَکیل
شاید (ابلاغ) بعض آیاتى را که به تو وحى مىشود، (بخاطر عدم پذیرش آنها) ترک کنى (و به تأخیر اندازى)؛ و سینهات از این جهت تنگ (و ناراحت) شود که مىگویند: «چرا گنجى بر او نازل نشده؟! و یا چرا فرشتهاى همراه او نیامده است؟!» (ابلاغ کن، و نگران و ناراحت مباش! چرا که) تو فقط بیم دهندهاى؛ و خداوند، نگاهبان و ناظر بر همه چیز است (؛و به حساب آنان مىرسد)!
گاهى کفّار از پیامبر مىخواستند کوههاى مکّه را با معجزه به طلا تبدیل کند و یا فرشتهاى براى تأیید او نازل شود، از سوى دیگر بعضى به خاطر بغض و کینه حاضر نبودند کهپیامبر صلى الله علیه و آله آنچه را مربوط به حضرت على علیه السلام است، بیان کند و اگر هم بیان مىفرمود، نمىپذیرفتند. لذا پیامبر صلى الله علیه و آله سینهاش تنگ و ناراحت مىشد و در نتیجه پیام آیات را به تأخیر مىانداخت و این با عصمت پیامبر صلى الله علیه و آله منافاتى ندارد. زیرا گاهى ابلاغ پیام الهى فورى نیست و پیامبر صلى الله علیه و آله هم روى ملاحظاتى که آن هم شخصى نیست، (بلکه بر اساس مصلحت است،) ابلاغ آیات را به تأخیر مىانداخت. امّا با نزول این آیه، آن ملاحظات هم کنار گذاشته مىشود و با قاطعیّت، پیام آیه ابلاغ مىگردد.ممکن است ترک بیان وحى تنها نسبت به برخى افراد لجوج بوده که پیامبر صلى الله علیه و آله از هدایت آنان مأیوس بوده است، لکن خداوند مىفرماید: گرچه ایشان ایمان نخواهند آورد، امّا تو وظیفهى خودت را ترک نکن.شاید معناى آیه این باشد که کفّار افرادى بىتفاوت و بهانهگیر هستند که گویا تو وحى ما را بر آنان نخواندهاى، و شاید مراد این باشد که اندیشهى تأخیر و ترک ابلاغ برخى از آیات قرآن، مایهى دلتنگى تو است.(قرائتی،۱۳۸۳،ج۴،۲۹و۳۰)
الف-۲-۴-۹ ) سوره اسراء- آیات۷۳و۷۴ : وَ إِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنا غَیْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوکَ خَلِیلاً (۷۳)وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً(۷۴)
نزدیک بود آنها تو را (با وسوسههاى خود) از آنچه بر تو وحى کردهایم بفریبند، تا غیر آن را به ما نسبت دهى؛ و در آن صورت، تو را به دوستى خود برمیگزینند! (۷۳)و اگر ما تو را ثابت قدم نمىساختیم (و در پرتو مقام عصمت، مصون از انحراف نبودى)، نزدیک بود به آنان تمایل کنى. (۷۴)
حدیثى از امام باقر و امام کاظم علیهما السلام نقل شده که دربارهى ولایت حضرت على علیه السلام است که خداوند از طریق وحى سفارشهایى را به پیامبر کرد. خداوند براى توجه نکردن پیامبر به حسادت مردم و نپذیرفتن و تحمّل نکردن آنان، این آیه را نازل کرد و تلاشهاى کفّار براى عدول و تغییر موضع پیامبر را بىنتیجه گذارد. کفّار براى جذب انبیا و رهبران نیز طرح و برنامه دارند. «کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ».رهبران مذهبى باید از توطئههاى دشمن در جهت ایجاد سستى و تغییر در مواضع مکتبى، هوشیار باشند. «کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ».اگر دوستى و ارتباط با افراد و کشورها به قیمت چشمپوشى از مکتب و مقدّسات باشد، بىارزش است. «إِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلًا».تا مسلمانان دست از مکتب و آیین خود بر ندارند، کفّار و دشمنان، دوست واقعى آنان نخواهند شد، دشمن به کم قانع نیست، مىخواهد شما را از مکتب جدا کند. «إِذاً لَاتَّخَذُوکَ خَلِیلًا».
آیه۷۴ با عصمت پیامبر صلى الله علیه و آله هیچ گونه تعارضى ندارد.امام رضا علیه السلام فرمودند: این آیه از این باب مىباشد که به در مىگویند تا دیوار بشنود. «۳» و در واقع خطاب آیه به مسلمانان است، نه شخص پیامبر. عقبنشینى در مسائل اعتقادى واصول مکتب، تمایل وگرایش به ظالمان است ورهبران در معرض چنین خطرى مىباشند. «لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ».کمترین عقبنشینى از اصول و ارزشها نیز ممنوع است. زیرا براى دشمنان یک موفّقیت و پیروزى حساب مىشود. «شَیْئاً قَلِیلًا»( قرائتی،۱۳۸۳،ج۵، ۹۸تا۱۰۰)
الف-۲-۴-۱۰ ) سوره ممتحنه - آیات۱و۲و۳ : یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا عَدُوِّی وَ عَدُوَّکُمْ أَوْلِیاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ وَ قَدْ کَفَرُوا بِما جاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ یُخْرِجُونَ الرَّسُولَ وَ إِیّاکُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللّهِ رَبِّکُمْ إِنْ کُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فِی سَبِیلِی وَ ابْتِغاءَمَرْضاتِی تُسِرُّونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّهِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَیْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْ وَ مَنْ یَفْعَلْهُ مِنْکُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَّبِیلِ(۱) إِنْ یَثْقَفُوکُمْ یَکُونُوا لَکُمْ أَعْداءً وَ یَبْسُطُوا إِلَیْکُمْ أَیْدِیَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَکْفُرُونَ(۲) لَنْ تَنْفَعَکُمْ أَرْحامُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ یَوْمَ الْقِیامَهِ یَفْصِلُ بَیْنَکُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ(۳)
اى کسانى که ایمان آوردهاید! دشمن من و دشمن خودتان را دوست نگیرید! شما نسبت به آنان اظهار محبّت مىکنید، در حالى که آنها به آنچه از حقّ براى شما آمده کافر شدهاند و رسول اللّه و شما را به خاطر ایمان به خداوندى که پروردگار همه شماست از شهر و دیارتان بیرون مىرانند؛ اگر شما براى جهاد در راه من و جلب خشنودیم هجرت کردهاید؛ (پیوند دوستى با آنان برقرار نسازید!) شما مخفیانه با آنها رابطه دوستى برقرار مىکنید در حالى که من به آنچه پنهان یا آشکار مىسازید از همه داناترم! و هر کس از شما چنین کارى کند، از راه راست گمراه شده است! (۱)اگر آنها بر شما مسلّط شوند، دشمنانتان خواهند بود و دست و زبان خود را به بدى کردن نسبت به شما مىگشایند، و دوست دارند شما به کفر بازگردید! (۲)هرگز بستگان و فرزندانتان روز قیامت سودى به حالتان نخواهند داشت؛ میان شما جدایى مىافکند؛ و خداوند به آنچه انجام مىدهید بیناست. (۳)
غالب مفسران تصریح کردهاند که این آیات (یا آیه اول) در باره” حاطب ابن ابى بلتعه"، نازل شده است (البته با تفاوتهاى مختصرى) و ما ذیلا آنچه را مرحوم طبرسى در مجمع البیان آورده است، ذکر مىکنیم: جریان چنین بود که زنى بنام” ساره” که وابسته به یکى از قبائل مکه بود از مکه به مدینه خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم آمد، ایشان فرمود: آیا مسلمان شدهاى و به اینجا آمدهاى؟ عرض کرد نه، فرمود: به عنوان مهاجرت آمدهاى؟گفت: نه.فرمود: پس چرا آمدى؟ عرض کرد: شما اصل و عشیره ما بودید، و سرپرستان من همه رفتند، و من شدیدا، محتاج شدم نزد شما آمدهام تا عطائى به من کنید و لباس و مرکبى ببخشید.فرمود: پس جوانان مکه چه شدند؟ (اشاره به اینکه آن زن خواننده بود و براى جوانان خوانندگى مىکرد).گفت: بعد از واقعه بدر، هیچ کس از من تقاضاى خوانندگى نکرد، (و این نشان مىدهد ضربه جنگ بدر تا چه حد در مشرکان مکه سنگین بود).حضرت ص به فرزندان عبد المطلب، دستور داد، لباس و مرکب و خرج راهى به او دادند، و این در حالى بود که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم آماده فتح مکه مىشد.در این موقع” حاطب بن ابى بلتعه” (یکى از مسلمانان معروف که در جنگ بدر و بیعت رضوان شرکت کرده بود) نزد” ساره” آمد و نامهاى نوشت و گفت: آن را به اهل مکه بده و ده دینار و بقولى ده درهم نیز به او داد، و پارچه بردى نیز به او بخشید.” حاطب” در نامه به اهل مکه چنین نوشته بود رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم قصد دارد به سوى شما آید، آماده دفاع از خویش باشید!” ساره” نامه را برداشت و از مدینه به سوى مکه حرکت کرد.جبرئیل این ماجرا را به اطلاع پیامبر ص رسانید، رسول خدا، على علیه السلام و عمار و عمر و زبیر و طلحه و مقداد و ابو مرثد را دستور داد که سوار بر مرکب شوند و به سوى مکه حرکت کنند و فرمود در یکى از منزلگاههاى وسط راه به زنى مىرسید که حامل نامهاى از” حاطب” به مشرکین مکه است، نامه را از او بگیرید.آنها حرکت کردند و در همان مکان که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرموده بود به او رسیدند، او سوگند یاد کرد که هیچ نامهاى نزد او نیست، اثاث سفر او را تفتیش کردند و چیزى نیافتند، همگى تصمیم بر بازگشت گرفتند، ولى على علیه السلام فرمود: نه پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به ما دروغ گفته، و نه ما دروغ مىگوئیم، شمشیر را کشید و فرمود نامه را بیرون بیاور، و الا به خدا سوگند گردنت را مىزنم!” ساره” هنگامى که مساله را جدى یافت نامه را که در میان گیسوانش پنهان کرده بود بیرون آورد، آنها نامه را خدمت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم آوردند.حضرت صلی الله علیه وآله وسلم به سراغ” حاطب” فرستاد، فرمود این نامه را مىشناسى؟! عرض کرد: بلى، فرمود: چه چیز موجب شد به این کار اقدام کنى؟! عرض کرد اى رسول خدا! به خدا سوگند از آن روز که اسلام را پذیرفتهام لحظهاى کافر نشدهام، و هرگز به تو خیانت ننمودهام، و هیچگاه دعوت مشرکان را از آن زمان که از آنها جدا شدم اجابت نکردم، ولى مساله این است که تمام مهاجران کسانى را در مکه دارند که از خانواده آنها در برابر مشرکان حمایت مىکند، ولى من در میان آنها غریبم و خانواده من در چنگال آنها گرفتارند، خواستم از این طریق حقى به گردن آنها داشته باشم تا مزاحم خانواده من نشوند، در حالى که مىدانستم خداوند سرانجام آنها را گرفتار شکست مىکند، و نامه من براى آنها سودى ندارد.پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم عذرش را پذیرفت، ولى عمر برخاست و گفت: اى رسول خدا! اجازه بده گردن این منافق را بزنم! پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: از جنگجویان بدر است، و خداوند نظر لطف خاصى به آنها دارد (اینجا بود که آیات فوق نازل شد و درسهاى مهمى در زمینه ترک هر گونه دوستى نسبت به مشرکان و دشمنان خدا به مسلمانان داد) (مکارم شیرازی،۱۳۷۴، ج۲۴،۹تا۱۱)
الف-۲-۴-۱۱ ) سوره معارج – آیات۱ و۲ : سَأَلَ سائلُ بِعَذَاب وَاقِع(۱) ّلِلْکفِرِینَ لَیْس لَهُ دَافِعٌ(۲)
تقاضاکنندهاى تقاضاى عذابى کرد که واقع شد! (۱)این عذاب مخصوص کافران است، و هیچ کس نمىتواند آن را دفع کند (۲)
بسیارى از مفسران و ارباب حدیث شان نزولى براى این آیات نقل کردهاند که حاصل آن چنین است” هنگامى که رسول خدا ص على ع را در روز” غدیر خم” به خلافت منصوب فرمود و درباره او گفت: من کنت مولاه فعلى مولاه” هر کس من مولى و ولى او هستم على مولى و ولى او است” چیزى نگذشت که این مساله در بلاد و شهرها منتشر شد” نعمان بن حارث فهرى” خدمت پیامبر ص آمد و عرض کرد تو به ما دستور دادى شهادت به یگانگى خدا و اینکه تو فرستاده او هستى دهیم ما هم شهادت دادیم، سپس دستور به جهاد و حج و روزه و نماز و زکات دادى ما همه اینها را نیز پذیرفتیم، اما با اینها راضى نشدى تا اینکه این جوان (اشاره به على ع است) را به جانشینى خود منصوب کردى، و گفتى: من کنت مولاه فعلى مولاه، آیا این سخنى است که از ناحیه خودت یا از سوى خدا؟! پیامبر ص فرمود:” قسم به خدایى که معبودى جز او نیست این از ناحیه خدا است".” نعمان” روى بر گرداند در حالى که مىگفت اللَّهُمَّ إِنْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِکَ فَأَمْطِرْ عَلَیْنا حِجارَهً مِنَ السَّماءِ:” خداوندا! اگر این سخن حق است و از ناحیه تو، سنگى از آسمان بر ما بباران"! اینجا بود که سنگى از آسمان بر سرش فرود آمد و او را کشت، همین جا آیه سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ لِلْکافِرینَ لَیْسَ لَهُ دافِعٌ نازل گشت".آنچه را در بالا گفتیم مضمون عبارتى است که در” مجمع البیان” از” ابو القاسم حسکانى” با سلسله سندش از” امام صادق علیه السلام” نقل شده است .همین مضمون را بسیارى از مفسران اهل سنت، و روات حدیث با مختصرى تفاوت نقل کردهاند.مرحوم” علامه امینى” در” الغدیر"( ج۱، ۲۳۹ تا ۲۴۶) آن را از سى نفر از علماى معروف اهل سنت نقل مىکند (با ذکر مدرک و نقل عین عبارت) از جمله:
تفسیر غریب القرآن” حافظ ابو عبید هروى".
تفسیر شفاء الصدور” ابو بکر نقاش موصلى".
تفسیر الکشف و البیان” ابو اسحاق ثعالبى".
تفسیر ابو بکر یحیى” القرطبى".
تذکره ابو اسحاق” ثعالبى".
الگوی نقد نظام سیاسی در سیره امیرالمؤمنین علیه السلام- فایل ...