پ- ضمانت اجرای تنبیه خارج از حد متعارف
۱ - دیدگاه فقهی
در فقه شیعه روایات بسیاری موجود است که دلالت بر وجوب تأدیب اطفال هنگامیکه مرتکب کار زشتی میشوند دارد و از این متون لزوم تربیت اطفال نیز برداشت میشود زیرا تربیت با تأدیب، ملازمه دارد؛ بدین معنا که تأدیب طفل و منع کردن او از ارتکاب سرقت و یا تأدیب او بهعلت ترک کارهای شایسته، موجب تربیت طفل با هدف کسب فضائل میشود. بهتعبیر روشنتر، شخصیکه عهدهدار تربیت کودک است (مربّی ) برای تربیت او از روشهای مختلفی استفاده میکند، بنابراین اگر مهربانی و پند بر کودک اثر کند مربّی نمیتواند از کلمات تند و عتاب آمیز استفاده نمایند و اگر تنبیه کلامی برای هدایت کودک کافی باشد جایز نیست که او را بزند و اگر از تمام روشهای اصلاحی و ملاطفت و پند دادن به کودک نتیجهای حاصل نشود چارهای جز (ضَرب) زدن و تأدیب او وجود ندارد[۲۶۵] که این ضربات باید خفیف بوده و از شش ضربه تجاوز ننماید و چنانچه، طفل با کمتر از شش ضربه هم تأدیب شود باید به همان اکتفا نمود و زدن کودک بیش از آن، جایز نیست[۲۶۶]ولی اگر شش ضربه برای تأدیب کودک کافی نباشد، به هنگام حاجت و ضرورت میتوان به اندازهای که نیاز است از شش ضربه تجاوز کرد[۲۶۷]؛ بنابراین تأدیب طفل، یکی از اسباب و وسائل تربیت است که هدف آن مصلحت کودک و سوق دادن او بهسوی تهذیب اخلاق و منع او از آنچه که به او و دیگران ضرر میرساند میباشد[۲۶۸].حسن تأدیب کودک یکی از وظایف پدر است[۲۶۹]و فقط پدر یا شخصیکه پدر به او اذن داده میتواند برای تأدیب طفل، او را بزند[۲۷۰] زیرا تنها پدر بر طفل، ولایت دارد بنابراین معلم نیز فقط با اذن ولی و صرفاً بهمقداری که نیاز است جایز است طفل را بزند[۲۷۱].
در این زمینه فقهای امامیه معتقدند که اگر پدر، کودک خود را تأدیب کند و کودک بمیرد، پدر ضامن نیست[۲۷۲] و قصاص نمیشود اما از سایر آثار یعنی کفاره و دیه و تعزیر توسط حاکم، رفع اثر نمیشود[۲۷۳] و باید به وارث کودک خود دیه بدهد و نه از دیه و نه از ترکه ارث نمیبرد زیرا قتل، مانع ارث است و اگر کودک، وارثی نداشته باشد، امام وارث او است[۲۷۴].
۲ - دیدگاه قانونی
بهموجب ماده ۱۱۷۹ قانون مدنی :« ابوین حق تنبیه طفل خود را دارند، ولی به استناد این حق نمیتوانند طفل خود را خارج از حدودِ تأدیب تنبیه نمایند ». همچنین مطابق ماده ۱۱۷۳قانون مدنی، ضرب و جرح خارج از حد متعارف درصورتیکه تکرار شود از مصادیق عدم مواظبت و انحطاط اخلاقی پدر و مادر است و در صورتیکه سلامت جسمی و روحی طفل بهخطر افتد دادگاه میتواند هر تصمیمی را که برای حضانت طفل مقتضی بداند اتخاذ کند. از جمله اینکه میتواند حضانت را از پدر یا مادری که دارای حق تقدم است گرفته و به دیگری و یا شخص ثالث محول نماید.
از نظر ضمانت اجرای کیفری نیز باید گفت که قانونگذار در ماده ۱۵۸ قانون مجازات اسلامی مصوب ۱۳۹۲ تأدیب کودک در حد متعارف و شرعی را قابل مجازات ندانسته. این ماده بیان میدارد :« ارتکاب رفتاری که طبق قانون جرم محسوب میشود، در موارد زیر، قابل مجازات نیست …». که در بند « ت » این ماده تأدیب کودک توسط والدین از جمله این موارد، ذکر شده و قانونگذار در این بند چنین مقرّر میدارد :« اقدامات والدین و اولیای قانونی و سرپرستان صغار و مجانین که بهمنظور تأدیب یا حفاظت آنها انجام میشود، مشروط بر اینکه اقدامات مذکور در حد متعارف و حدود شرعی تأدیب و محافظت باشد ». بنابراین اگر این اقدامات به هر قصدی غیر از تأدیب یا حفاظت از کودک و مجنون باشد و یا اینکه خارج از حد عرف و شرع باشد، مرتکب مطابق قانون، مجازات میشود. بهتر بود قانونگذار از تنبیه یا تأدیب کودک، تعریف دقیقی ارائه میداد و به شمارش مصادیق آن میپرداخت و اصطلاح « در حد متعارف » را توضیح میداد تا بدین ترتیب بیشتر و بهتر بتوان حقوق کودک را تضمین نمود و از تفسیرهای گوناگون جلوگیری کرد.
۳ - دیدگاه قانون حمایت از خانواده
قانونگذار نه در قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۵۳ و نه در قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۹۱ بهصراحت درمورد تأدیب و تنبیه طفل سخن نگفته است؛ بنابراین با رجوع به قانون مدنی باید حق تنبیه را برای ابوین بهرسمیت شناخت. البته همانگونه که فقها معتقدند، تأدیب کودک تنها از راه تنبیه بدنی حاصل نمیشود. والدین نیز امروزه بیشتر به تنبیه کلامی روی آوردهاند و باید به تنبیه بدنی بهعنوان آخرین راه حل نگریست و فقط تا آنجا که در تربیت و تأدیب کودک مؤثر است از آن بهره برد و از حدود آن تجاوز نکرد. قانونگذار به تعیین دقیق حد و مرز تنبیه اقدام ننموده است اما میتوان گفت هرگاه که تنبیه چه بدنی و چه غیر آن صحت جسمانی و سلامت روانی کودک را تهدید نمود قانون باید وارد عمل شده و به حمایت از طفل بپردازد. ممکن است پدر یا مادر از مرز تنبیه فراتر رفته و باعث آسیب رسیدن به کودک خود شوند باتوجه به اینکه در قانون حمایت از خانواده به مصلحت کودک توجه شده میتوان چنین اظهار نظر نمود که چنانچه مسؤول حضانت به تنبیه طفل بپردازد و درنتیجه آن، وضعیت طفل چه از نظر جسمی و چه از نظر روانی در خطر بیفتد دادگاه این اختیار را دارد که حضانت کودک را به شخص دیگری محول نماید و یا به شیوه دیگری سعی کند سلامت جسمانی و روحی طفل را تأمین نماید.
براساس ماده ۱۳ قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۵۳ هرگاه دادگاه تشخیص دهد که تغییر در وضع حضانت طفل ضرورت دارد حضانت را به هرکسیکه مقتضی بداند محول میکند و هزینه حضانت بهعهده کسی است که بهموجب تصمیم دادگاه مکلف به پرداخت آن میشود. ماده ۴۱ قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۹۱ نیز بیان میدارد که هرگاه دادگاه تشخیص دهد در توافقات والدین راجع به طفل، مصلحت او رعایت نمیشود میتواند درخصوص اموری از قبیل واگذاری امر حضانت به دیگری یا تعیین شخص ناظر با تعیین حدود نظارت وی با رعایت مصلحت طفل، تصمیم مقتضی اتخاذ کند. تنبیه و ضرب و جرح خارج از حد متعارف نیز میتواند از مواردی باشد که بهموجب ماده ۱۳ قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۵۳ تغییر در وضع حضانت طفل ضرورت مییابد و یا برطبق ماده ۴۱ قانون خانواده مصوب سال ۱۳۹۱ خلاف مصلحت طفل تلقی میشود و دادگاه باید در این مورد تصمیم مقتضی اتخاذ نماید و مطابق ماده ۴۵ این قانون باید در تصمیم خود غبطه و مصلحت کودک را لحاظ کند و به نفع و ضررکودک توجه نماید.
نتیجه گیری
فقها و حقوقدانان به مسئله حضانت توجه نموده و از آن تعاریفی ارائه دادهاند. در واقع قوانین و مقررات ماهوی پیرامون مسائل خانواده در قانون مدنی براساس فقه امامیه تنظیم شده است و قانون حمایت از خانواده به گفتهها و تعاریف حقوقی و فقهی بسنده نموده و بیشتر سعی کرده تا از لحاظ شکلی به موضوع دعاوی خانوادگی بپردازد و نحوه رسیدگی به دعاوی و امور خانواده در محاکم قضایی را مشخص میکند. با تصویب قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۹۱، گرچه قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۵۳ صراحتاً نسخ نگردیده اما میتوان قائل به نسخ ضمنی این قانون بود.
باتوجه به موادی که در قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۵۳ و قانون مصوب سال ۱۳۹۱ مقرّر شده چنین برمیآید که هردو قانون حمایت از خانواده همانند فقها و قانون مدنی در نهاد حضانت هم به بحث نگهداری و هم تربیت طفل توجه نمودهاند و حضانت را بهمعنای نگهداری مادی و معنوی کودک میدانند. قانون حمایت از خانواده درمورد اینکه رضاع از عناصر حضانت است یا خیر سخنی نگفته و با رجوع به قانون مدنی که همانند فقها رضاع را جزء حضانت نمیداند باید گفت که شیر دادن از عناصر حضانت محسوب نمیشود.
فقها درباره اینکه حضانت حق پدر و مادر است یا تکلیفی بردوش آنها است نظرات مختلفی ارائه دادهاند و قانون مدنی که مبتنی بر فقه امامیه است نظر گروهی را برگزیده که معتقدند حضانت هم حق و هم تکلیف ابوین میباشد بدین معنا که علاوهبر اینکه ملزم به حضانت از طفل خود میباشند دیگران نمیتوانند در این انجام این امر مزاحم یا مانع آنها شوند. نظر قانون مصوب ۱۳۵۳ حضانت را تکلیفی بر عهده والدین میداند درحالیکه باتوجه به ضمانت اجراهایی که قانون مصوب ۱۳۹۱پیشبینی نموده است چنین استنباط میشود که این قانون حضانت را هم تکلیف دانسته و هم بهعنوان حق به آن مینگرد.
قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۹۱ به حضانت بهعنوان نهادی برای تأمین و تضمین سلامت جسمی و روانی صغیر مینگرد و همانند برخی از فقها، مجنون را نیز تحت حمایت این نهاد حقوقی قرار داده است. همچنین قانون حمایت از خانواده مصوب ۱۳۹۱ در مقایسه با قانون مدنی و قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۵۳، بیشتر بر مصلحت فرزند تأکید نموده و این بهعنوان یکی از نقاط قوت این قانون محسوب میگردد. البته بهتر بود مقنن در این قانون به وضعیت کودک از حیث مواجه بودن با خشونت، بد رفتاری و رها شدن به حال خود و همچنین درموارد بروز شرایط نابهنجار در خانواده ازقبیل اختلافات حاد خانوادگی یا اعتیاد یکی از والدین بیشتر توجه مینمود و این موارد را صراحتاً مورد حکم قرار میداد و به مشخص کردن وضعیت حضانت طفل و تعیین مسؤول حضانت میپرداخت و با این اقدام از اختلافاتی که ممکن است در موقعیتهای گوناگون درمورد حضانت فرزندان بین پدر و مادر و سایر خویشان پیش آید جلوگیری کرده و درصورت طرح دعوا، با احکام مختلف و متضاد در دادگاهها روبهرو نشویم؛ بنابراین چون قانون حمایت از خانواده درخصوص صاحب حق حضانت و شخص دارای حق تقدم و شرایطی که باید در این شخص احراز گردد حکمی ندارد برای تعیین دارندگان این حق باید به قانون مدنی رجوع نمود. همچنین باتوجه به اینکه قانون حمایت از خانواده در مواد مختلف به « مصلحت طفل » بهعنوان محور تمام تصمیمگیریها توجه نموده و به « مصلحت مجنون » نیز اشاره کرده، میتوان از آن برای چارهاندیشی درمواردی که قانون حکمی مقرر ننموده است بهره برد و به تفسیر مواد آن بهنفع کودک و مجنون پرداخت و چنین اظهار نظر کرد که کودک و مجنون در تمامی وضعیتهای زیانبار اعم از اینکه این وضعیت ناشی از عدم شایستگی و صلاحیت مسؤول حضانت بوده و یا بهعلل دیگر در خانواده پیش آمده باشد، مورد حمایت قانونگذار قرار گرفته اند؛ درنتیجه هرگاه دادگاه تشخیص دهد که طفل در معرض آسیب قرار گرفته میتواند درمورد تغییر وضعیت او اتخاذ تصمیم نماید. این اختیار را قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۵۳ نیز به دادگاه داده بود اما مطابق این قانون دادگاه صرفاً میتواند حضانت را به شخص دیگری محول نماید درحالیکه قانون مصوب ۱۳۹۱، راههای بیشتری پیش روی دادگاه قرار داده و بر اختیارات قاضی افزوده است.
فقها و قانون مدنی برای پدر و مادر حق ملاقات قائل شدهاند. البته از نظر حقوقدانان میتوان سایر خویشان را نیز دارای این حق دانست. قانون حمایت از خانواده مصوب ۱۳۵۳ نیز درصورت فوت یا عدم حضور پدر و مادر به سایر خویشان نیز اجازه ملاقات طفل را داده است. اما قانون حمایت از خانواده مصوب ۱۳۹۱ در این زمینه، نسبت به قوانین دیگر مناسبتر عمل کرده و به نیازهای عاطفی کودک و توقعات جامعه توجه بیشتری نموده است؛ چرا که صراحتاً اعلام نموده علاوهبر والدین، سایر خویشان نیز از این حق برخوردارند و آن را مشروط به عدم حضور والدین ننموده؛ بنابراین کودک علاوه براینکه میتواند والدین خود را ملاقات کند، از حضور درکنار سایر بستگان خود نیز بهرهمند شده و بدین ترتیب از شادی، امید و آرامش بیشتری برخوردار میگردد. بنابراین میتوان گفت با پیشبینی این حق در این قانون گامی در جهت تأمین بهتر سلامت روحی و روانی کودک برداشته شده است. از دیگر مواردی که میتوان ازطریق آن حق ملاقات طفل را تأمین نمود عدم اجازه انتقال طفل به مکانی دیگر است که هم فقها و هم قانون حمایت از خانواده مصوب ۱۳۵۳ و مصوب ۱۳۹۱ به آن توجه نمودهاند. بنابر نظر فقها مادر در دورانی که حضانت کودک را برعهده دارد نمیتواند کودک را باخود به مکانی دور به مسافرت ببرد. قانون حمایت از خانواده مصوب ۱۳۵۳ نیز مسؤول حضانت را از انتقال کودک به مکانی غیر از محل مورد توافق طرفین و همچنین از خارج نمودن طفل از کشور بدون رضایت والدین منع نموده مگر اینکه ضرورتی بر این امر وجود داشته باشد و دادگاه نیز آن را اجازه نماید. قانون حمایت از خانواده مصوب ۱۳۹۱ نیز با تفاوتهایی نسبت به قانون مصوب ۱۳۵۳ بیان میکند که صغیر و مجنون را نمیتوان بدون رضایت ولی، قیم، مادر یا مسؤول حضانت به مکان دیگر یا به خارج از کشور فرستاد مگر اینکه دادگاه آن را بهمصلحت صغیر و مجنون بداند و با رعایت حق ملاقات اشخاص ذیحق، اقدام به این کار را اجازه دهد و همچنین دادگاه بنابر درخواست ذینفع میتواند برای تضمین بازگرداندن صغیر و مجنون تأمین مناسبی اخذ کند.
از دیگر نوآوریهایی که قانون حمایت از خانواده مصوب ۱۳۹۱ نسبت به سایر قوانین پیش از خود دارد این است که چنانچه مسؤول حضانت در دسترس نبوده و کودک یا مجنون بهحال خود رها شده باشد و شخص دیگری که نه بهموجب قانون و نه بهحکم دادگاه مسؤولیت نگهداری محجور را برعهده ندارد و یا حتی از این حق محروم شده باشد، برحسب ضرورت پیش آمده حضانت او را برعهده بگیرد میتواند برای مطالبه نفقه او در دادگاه اقامه دعوی نموده و برخلاف قوانین قبلی دارای سمت شناخته شده است.
فقها درمورد اجرت حضانت و رضاع نظرات گوناگونی دارند. ایشان مادر را مستحق اجرت رضاع میدانند اما درمورد اجرت حضانت، عدهای مادر را مستحق آن دانسته و برخی دیگر چنین حقی برای او قائل نشدهاند. قانون مدنی و قانون حمایت از خانواده اینمورد سخنی نگفته اند. اما بهنظر میرسد مسؤول حضانت حق مطالبه اجرت را ندارد زیرا اقدام به امر حضانت یک تکلیف قانونی است. درمورد رضاع نیز باید گفت چون برطبق قانون مدنی مادر ملزم به شیر دادن به کودک خود نیست درصورت انجام این کار مستحق اجرت است. درمورد نفقه طفل نیز باید گفت که مشمول نفقه اقارب شده و بنابر نظر فقها و قانون مدنی مشروط به فقر منفقعلیه و عدم توانایی در کسب درآمد است و منفق نیز باید مالدار باشد تا انفاق به اقارب بر او واجب شود و تاهنگامیکه این شروط وجود دارند حکم الزام به انفاق نیز پابرجا است و مشروط به احراز سن خاصی در منفقعلیه نمیباشد. قانون مدنی و قانون حمایت از خانواده، علاوهبر نفقه از هزینه نگهداری نیزسخن گفتهاند که این دو با یکدیگر متفاوت هستند. درواقع نفقه محدود به وسایل امرار معاش بوده و مسؤول حضانت لزوماً تکلیفی دراین خصوص ندارد مگر اینکه مطابق ماده ۱۱۹۹ قانون مدنی ملزم به انفاق گردد. مطابق این ماده که مبتنی بر نظر فقها است، نفقه ابتدا برعهده پدر سپس جدپدری و بعد از او برعهده مادر و بعد از مادر نیز جدات پدری و اجداد و جدات مادری است. هزینه نگهداری چهره خاصی از نفقه اقارب و گستردهتر از آن است و شامل تمام هزینههای لازم برای نگهداری از جسم و روح کودک میباشد و ابتدا برعهده پدر و بعد از او برعهده مادر قرار میگیرد و اجداد تکلیفی در این خصوص ندارند و برخلاف نفقه اقارب، محدود به دوران طفولیت فرزند است.
ضمانت اجراهای پیشبینی شده در قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۹۱درمقایسه با قانون مصوب ۱۳۵۳ تفاوت چندانی نداشته و صرفاً در خصوص ضمانت اجرای حقوقی نسبت به قانون ۱۳۵۳ دست دادگاه را بازتر گذاشته و در ضمانت اجرای کیفری میزان جزای نقدی را تعدیل نموده و با مشخص نکردن مبلغ جریمه و تعیین جزای نقدی درجه هشت از ناکارآمد شدن این ضمانت اجرا در آینده جلوگیری نموده است؛ چرا که مطابق قانون مجازات اسلامی میزان جزای نقدی هر سه سال یک بار براساس نرخ تورم تعدیل میگردد بنابراین مشکل ناچیز بودن جریمه که بعد از مدتی در قانون حمایت از خانواده مصوب ۱۳۵۳ بهوجود آمد در قانون مصوب ۱۳۹۱ مطرح نمیشود.
درنهایت درخصوص کسب موفقیت و یا عدم موفقیت قانون حمایت از خانواده مصوب سال ۱۳۹۱ در ساماندهی وضع فرزندان از طریق نهاد حضانت، نسبت به قانون مدنی و قانون حمایت از خانواده مصوب ۱۳۵۳ میتوان چنین اظهار نظر نمود که هرچند تفاوت چندانی بین قانون مصوب ۱۳۹۱ با قانون مصوب ۱۳۵۳ درمورد نهاد حضانت دیده نمیشود اما با محور قرار دادن مصلحت طفل و همچنین مجنون و اندک نوآوریهایی که درمورد این نهاد داشته و به آن اشاره شد با تصویب این قانون گامی هرچند کوچک در جهت حفظ بهتر و شایستهتر حقوق کودک برداشته شده است.
فهرست منابع
منابع فارسی
- اباذری فومشی، منصور (۱۳۸۰)، نحوه عملی رسیدگی به دعاوی و شکایات خانوادگی ( کیفری – حقوقی )، تهران: انتشارات خط سوم، چاپ اول
- آشتیانی، محمود (بیتا)، کتاب النکاح، مشهد: چاپخانه خراسان
- امامی، سید حسن (۱۳۸۳)، حقوق مدنی ( جلد۵)، تهران: انتشارات اسلامیه، چاپ چهاردهم
- انصاری و طاهری، مسعود و محمد علی (۱۳۸۴)، دانشنامه حقوق خصوصی (جلد۲)، تهران: انتشارات محراب فکر، چاپ اول
- بازگیر، یدالله (۱۳۷۸)، حقوق خانواده ( قانون مدنی در آیینه آراء دیوان عالی کشور) (جلد۲)، تهران: انتشارات فردوسی، چاپ اول
- پوررنگ نیا، اکرم (۱۳۸۲)، حضانت و نفقه، تهران: نشر مادر، چاپ اول
- پیوندی، غلامرضا (۱۳۹۰)، حقوق کودک، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ اول
- جعفری لنگرودی، محمد جعفر ( ۱۳۸۸)، مبسوط در ترمینولوژی حقوق ( جلد ۳ و۲)، چاپ چهارم
- جمعی از پژوهشگران زیر نظر شاهرودی، سید محمود هاشمی (۱۳۸۳)، فرهنگ فقه مطابق مذهب اهل بیت علیهم السلام (جلد۲ و۳)، قم: مؤسسه دائره المعارف فقه اسلامی بر مذهب اهل بیت علیهم السلام، چاپ اول
- حسنی، علیرضا (۱۳۸۸)، حضانت کودک، تهران: انتشارات دانشگاه آزاد اسلامی، چاپ اول
- حسینی، سید محمد (۱۳۹۱)، فرهنگ لغات و اصطلاحات فقهی، تهران : سروش، چاپ چهارم
- حکمت نیا، محمود (۱۳۹۰)، حقوق زن و خانواده، تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی، چاپ اول
- حمیدیان، حسن (۱۳۹۰)، حقوق خانواده – مجموعه مقالات، تهران: نشر دادگستر، چاپ اول
دهخدا، علی اکبر (۱۳۳۸)، لغت نامه (جلد ۱۹ )، تهران : انتشارات دانشگاه تهران
روشن، محمد (۱۳۹۱)، حقوق خانواده، تهران: انتشارات جنگل، چاپ دوم
شایگان، سید علی (۱۳۷۵)، حقوق مدنی، قزوین : انتشارات طه، چاپ اول
شیبانی فر، محمد حسن (۱۳۹۰)، شرح اصطلاحات فقهی - حقوقی، تهران: نگاه معاصر، چاپ اول
صفایی و امامی، سید حسین و اسد الله (۱۳۸۱)، حقوق خانواده (جلد۲)، تهران: انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم
صفایی و امامی، سید حسین و اسد الله (۱۳۹۳)، مختصر حقوق خانواده، تهران: بنیاد حقوقی میزان، چاپ سی و هفتم
صفایی و قاسم زاده، سید حسین و سید مرتضی (۱۳۸۷)، حقوق مدنی : اشخاص و محجورین، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)، چاپ چهاردهم
طاهری نیا، احمد (۱۳۸۸)، پژوهشی در حضانت کودک از دیدگاه اسلام، قم: مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی(ره)، چاپ اول
عمید، حسن (۱۳۷۷)، فرهنگ لغت فارسی عمید (جلد۱و۲)، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوازدهم
کاتوزیان، ناصر (۱۳۹۲)، حقوق مدنی: خانواده (جلد۱)، تهران: شرکت سهامی انتشار، چاپ سوم
کاتوزیان، ناصر (۱۳۸۵)، حقوق مدنی : خانواده (جلد۲)، تهران: شرکت سهامی انتشار، چاپ هفتم
کاتوزیان، ناصر (۱۳۸۹)، دوره مقدماتی حقوق مدنی (خانواده)، تهران: انتشارات بنیاد حقوقی میزان، چاپ هفتم
کاتوزیان، ناصر (۱۳۸۹)، قانون مدنی در نظم حقوقی کنونی، تهران: بنیاد حقوقی میزان، چاپ بیست و هفتم
کاتوزیان، ناصر (۱۳۸۷)، مقدمه علم حقوق و مطالعه در نظام حقوقی ایران، تهران : شرکت سهامی انتشار، چاپ شصت و پنجم
نتایج اقدام نکردن برای حل مسئله کداماند؟
آیا میتوانیم درباره آن کاری انجام دهیم؟
آیا راهی برای ترکیب یا حذف مسایل وجود دارد؟
آیا مسایل را باید به دو یا چند مسئله تفکیک کرد؟
چه مسایلی در فهرست، از یاد رفتهاند؟
عوامل تأثیرگذار و تأثیرپذیر از این مسئله چیستاند؟ (ایران نژاد،۱۳۷۵)
۱- تحلیل اثر موضوعات و دستهبندی
پس از اینکه لیست مقدماتی موضوعات مشخص گردید، بایستی در مورد هر کدام از موضوعاتی که در لیست آورده شده، تحلیل اثر انجام گیرد. در طی این تحلیل ابتدا بایستی مشخص گردد مبحث مورد نظر چه اثری بر حوزه مورد نظر کل سازمان یا بخشی خاص میگذارد. سپس بر اساس اثر مشخصشده از نوع اثر مثبت یا منفی معین میگردد. و بر اساس شباهتها و تفاوتها موضوعات استراتژیک دستهبندی میشوند. .(ایران نژاد،۱۳۷۵)
۲- تست استراتژیک بودن موضوعات
بعد از تعیین اثر و نوع تأثیر موضوعات استراتژیک، نوبت به تست استراتژیک بودن موضوعات میرسد در این مرحله نظرات کمیته راهبری در مورد موضوعات اخذشده و موضوعات غیر استراتژیک عملیاتی حذف میشوند و موضوعات استراتژیک باقی میمانند. .(ایران نژاد،۱۳۷۵)
۳- فرموله کردن مسایل استراتژیک
بعد از تعیین اثر و نوع تأثیر موضوعات استراتژیک و اولویت بندی آنها و تأیید توسط کمیته عالی برنامه ریزی نوبت
به فرموله کردن موضوعات استراتژیک منتخب سازمان میباشد. در این مرحله بر حسب موضوع تشخیص دادهشده و نوع، ماهیت و ابعاد آن، بنا بر تشخیص کمیته عالی، کمیتههایی تشکیل میشود تا در این مورد کنکاش و کاوش بیشتری نمایند. با تعمیق در ابعاد مختلف موضوع و بررسی همهجانبه آن و جمع آوری دادههای مطالعاتی بیشتر در این زمینه صورت مسئله واضح تر و شفافتر شود و این کمیته همچنین وظیفه ارائه راهکارهای اولیه در مورد نحوه برخورد با این مسایل را نیز داراست. بنابراین در گام نهایی با کار کارشناسی و جمعآوری اطلاعات و تحقیق و تعمیق در مطالعات و جمعبندی، موضوعات استراتژیک تبدیل به مسایل استراتژیک میشوند. یک مسئله استراتژیک میباید شامل سه عنصر باشد:
عنصر نخست مسئله باید به اختصار و به طور کامل و فقط در یک پاراگراف توصیف گردد. موضوع استراتژیک میتواند به ۲ شکل مختلف بیان گردد:
-
- باید به شکل سؤال یا مسئلهای باشد که سازمان میتواند در مورد آن اقداماتی انجام دهد یا تصمیمی اتخاذ کند
-
- و یا گزینهای که باید از بین مشتقات مختلف آن انتخاب کند، بیان گردد.
حتی چنانچه سازمان قادر به انجام اقدامی در رابطه با موضوع مورد بحث نباشد، آن موضوع، حداقل یک مسئله قابل طرح میتواند باشد.
عنصر دوم، عواملی که مسئله را تحت تأثیر قرار می هند یا از آن تأثیر میپذیرند، باید مشخص گردند. به طور کلی، باید مشخص گردد که موضوع مورد بحث در رابطه با تعهدات، رسالت، ارزشها یا نقاط قوت و ضعف داخلی یا فرصتها و تهدیدهای خارجی است که باعث گردیده به عنوان یک مسئله استراتژیک مطرح شود. عنصر سوم؛ در نهایت، تیم برنامه ریزی میباید نتایج و بازتاب ناشی از نارسایی و عدم موفقیت یا موفقیت در برخورد مناسب با موضوع مورد بحث را مشخص سازد.(ایران نژاد،۱۳۷۵)
فاز ۵: تعیین اهداف و استراتژیها
مقصود این فاز تعیین اهداف و استراتژیهای سازمان، با توجه به نتایج تحلیلها و بررسی موضوعات و مسایل استراتژیک پیش روی سازمان میباشد. با توجه به وظیفهای که بر عهده این فاز می باشد، میتوان آن را به سه فعالیت تقسیم نمود. فعالیت اول خلق یا ایجاد گزینههای استراتژیک / پاسخهای استراتژیک )هدف / استراتژی برای حل مسایل استراتژیک سازمان است. فعالیت دوم وظیفه ارزیابی و تعیین گزینههای استراتژیک را بر عهده دارد.
فعالیت سوم وظیفه اعتبارسنجی، فازبندی، کنترل هماهنگی و یکپارچگی گزینههای استراتژیک منتخب را داراست.
۲-۱-۲۰)ساختار تحلیلی استراتژی
ساختار تحلیلی ابزار مؤثری است که کارکرد استراتژی را به خوبی ارائه میکند و زمینه را برای درک ساختار حقیقی استراتژی فراهم میسازد. ساختار تحلیلی استراتژی از سه بخش اصلی تشکیل میشود: فرصت یابی استراتژی، تحلیل گلوگاه، راهیابی استراتژیک. این ساختار روند تکوین استراتژی را بیان میکند. در این چرخه، کار از فرصتیابی آغاز میشود. اما تحقق این فرصتها معمولاً با موانعی مواجه است. این موانع گلوگاههای اصلی سازمان هستند و استراتژی برای دستیابی به منافع استراتژی باید آنها را برطرف سازد. این چرخه قابل تکرار است و در هر دور ممکن است فرصت،گلوگاه و راهکارهای استراتژیک تغییر آند. این تغییرات، تکوین استراتژی نام دارد.(بینش،۱۳۸۳)
۲-۲) تحول سازمانی
تحول سازمانی ، نوعی راهبرد بهسازی است که در اواخر دهه ۱۹۵۰ مطرح شد.اساس آن بر بینش و آگاهیهای حاصل از پویایی گروهی طرح عملی مرتبط باتغییربرنامه ریزی شده استوار است. تحول سازمانی در راه تکامل خود به چارهاندیشی منسجم از نظریهها کاربردها رسیده است که میتواند بسیاری از مسائل مهم انسانی موجود در سازمان را حل و فصل کند. تحول سازمانی ، از تشکیلات سازمانها و همچنین افراد درون آنها و چگونگی کارکردشان و نیز در زمینه تغییر برنامه ریزی شدهای که منجر به تربیت افراد ،گروهها و سازمان به کارکرد بهتر میشود سخن به میان آورد. تحول در همه جا متداول بوده و از جمله موضوعهای ثابت اواخر دهه ۱۹۹۰ و دهه اخیر میباشد. تحول سازمان ، فعالیت یا تلاشی است برنامهریزیشده در سراسر سازمان که به وسیله مدیریت عالی سازمان اداره شده و اثربخشی و سلامتی سازمان را از طریق برنامههای تغییر برنامهریزیشده در فرایندهای سازمان،با بهره گرفتن از علوم رفتاری افزایش میدهد.(بک هارد، ۱۹۶۹).
تحول سازمان: مجموعهای از نظریهها و ارزشها ، استراتژیها و فنون مبتنی بر علوم رفتاری است که در فرایند تغییر برنامهریزیشده محیط کاری سازمانی(به منظور افزایش بهبود عملکرد فردی و سازمانی ، از طریق تغییر رفتار اعضای سازمان در شغلشان)، بکار گرفته میشود(پوراس ورابرتسون،۱۹۹۲)
تحول سازمان عبارت است از فرایند برنامهریزیشده در تغییر فرهنگ یک سازمان از طریق بهرهگیری از نظریه، پژوهش و فنون علوم رفتاری(بورک ،۱۹۹۴).
همان طور که ملاحظه میفرمایید ،تعاریف فوقالذکر دارای موارد مشابهی هستند و همچنین هر کدام بینشها و اگاهیهای منحصر به فردی ارائه میدهند. همه صاحبنظران توافق دارند که تحول سازمان رشتهای است از علوم رفتاری و کاربردی که برای تغییر برنامهریزیشده مورد استفاده قرار میگیرد. همین طور آنها متفق القولند که هدف و محور تغییر ،کل سازمان یا سیستم است. هدف تحول سازمان ،اثربخشی سازمان یا بهسازی فردی است.
۲-۲-۱)ایجاد تحول
نکته مهم در اینجا این است که در سازمان پویا چگونه این تحولات حاصل میشود ؟
حالت اول : انطباق سازمان
با محیط است مانند الگوبرداری از دیگران و استفاده از نظریات و نوآوریهای سایر سازمانها
حالت دوم : تطبیق
محیط با سازمان است مانند ابداع و نوآوری آنچه که بدیهی است در شکل اول تحولات پایدار نیستند و برای رسیدن به یک سازمان متحول باید از ابداع و نوآوری استفاده نمود . برای این منظور باید هدفمان را بدانیم و اینکه چه مسیری را میبایست طی کنیم لذا میتوان گفت مدیریت تحول علمی است که به ما کمک میکند تا بتوانیم در سازمانمان از وضع موجود به وضع مطلوب برسیم با توجه به نکات ذکرشده و تحولی در سازمان ایجاد کنیم که سبب بهرهوری بیشتر بشود.
۲-۲-۲)اهداف تحول سازمانی
تعیین اهداف و مقاصد روش ، و چارهجویی و تفکر و تلاشهای پیچیده تغییر و تحول به هدفگذاری دقیق نیاز دارد.هدفگذاری ،نیازها و موقعیتهای سازمان را روشن میکند و دقت و درستی پاسخها و واکنشهای مدیران در برخورد با موقعیتها را افزایش میدهد.مدیرانی که به تمام نیازمندیهای ضروری آگاهی دارند.
در مدیریت تغییر و تحول انعطافپذیری بیشتری دارند اهداف را روشن و اتخاذ تصمیم درباره آنچه را که باید بشود هدایت و راهنمایی مینمایند.برنامهریزی در دستیابی به اهداف ویژه ، زمان و کوشش را به کمترین حد خود میرساند. تمام سازمانها برای دستیابی به دو هدف یعنی، بقا و توسعه ، به تغییر و تحول در ساختار ،فناوری ، نیروی انسانی و وظایف خود اقدام میکنند.اگر سازمانی بخواهد در این محیط پیچیده و ناپایدار باقی بماند و همچنین علاوه بر بقا در این محیط رقابتی رشد و توسعه در جنبههای مختلف داشته باشد ضرورت دارد که نسبت به تغییر و تحول حساسیت بیشتری نشان دهد.افزایش بهرهوری و اثربخشی ، کاهش هزینهها، دستیابی به موقعیت مطمئن برای برنامهریزی و تصمیمگیری ،افزایش قدرت پیشبینی و تنوع بخشیدن به تعدد و تنوع محصولات و خدمات از دیگر اهداف تحول سازمانی میباشد.
۲-۲-۳) هدایت فرایند تحول سازمانی
رهبری در سازمان میبایست به وسیله انگیزش دادن به کارکنان در راستای ارتقای افزایش مهارتهای انسانی گام بردارد.رهبران نقش اصلی را در موفقیت و شکست عملیات مربوط به تحول سازمانی ایفا نمایند.از آنجا که تحول در هر سازمانی پیچیده و زمان براست به دلیل وجود عامل انسانی یا مقاومت احتمالی آن ، رهبران نقش مهمی را در فرایند تحول ایفا میکنند.وظیفه رهبران برانگیختن افراد و گروهها به منظور پذیرش و آماده شدن برای تغییرات تند و سریع در سازمان میباشد.مهارت رهبری مدیریت میتواند به بهبود احتمال پذیرش تغییر و تحول کمک کند.این امر مهم است که چنین رفتاری در این مرحله فرایند تغییر آغاز میشود.اگر مقاومت زیادی مشاهده شود مدیریت فرصتی برای انعطافپذیر کردن برنامهها ایجاد میکند.رفتار رهبری در این مرحله ، با بهره گرفتن از منابع اطلاعاتی متنوع برای تبدیل هدفهای کلی به اهداف ویژه آغاز میشود که در این هم به طور مستقیم توسط بخش تحت تأثیر در سازمان قابلتجزیه و تحلیل است.آگاهی نسبت به تغییر باید ایجاد شود تا گروهها و افراد را برای آن آماده سازد و اطمینان حاصل کند که هر عضوی از سازمان به آن اعتماد دارد.به واسطه همین دلایل و اقدامها است که تضاد ، ناآگاهی یا ترس از آن کم و یا از بین می رود. رهبران با بهره گرفتن از مهارت خود در برخورد با کادر انسانی بهترین اقدامها را انجام میدهند تا در خصوص تغییرات یک تعهد و حمایت به وجود آورند و بتوانند بهترین تأثیر و فرهنگسازمانی پویایی را در جهت کمک به تحقق اهداف و رسالتهای سازمانی داشته باشند.(رضائیان،۱۳۸۵)
۲-۲-۴) ضرورت تحول سازمانی
شرط لازم برای ایجاد تحول یک سازمان و یا اجتماع ، شناسایی ضرورت احساس نیاز به تحول است به طور معمول به دو علت ضرورت تحول نادیده گرفته میشود.
۱-نپذیرفتن این امر که تحول و دگرگونی برای بقای سازمانی امری حیاتی است.
۲- نپذیرفتن این امر که با تغییرات در سیاست اقتصادی دولت ، رفتار و خواستههای اربابرجوعان تغییر مییابد و این امر از نتیجه و لزوم هماهنگی با محیط خارج و داخل سازمانی ناشی میشود.
۲-۲-۵)فرایند تحول در سازمان
گامها یا قدمهایی که به منظور ایجاد تحول در سازمانهای امروزی توصیهشده دارای نقاط اشتراک و افتراقی میباشد اما یکی از بهترین مدلها در این زمینه تلفیقی است از نظریات جان گاتر و پیتر دراکر که در ذیل به آن اشاره میکنیم(رضائیان،۱۳۸۵)
قدم اول : ایجاد جو و احساسی از ضرورت و فوریت تغییر
۲۶/۰
M. macrocopa
۳۷۸
۷۷/۰
M. micrura
۳۵۸
۶۵/۰
۲-۳- خانواده Daphnidae (Straus, 1820)
اعضای این خانواده معمولاً دارای یک خار در انتهای کاراپاس، میباشند. همچنین وجود پنج زوج پا که اولین زوج در نرها مجهز به قلاب است. مادهها دارای یک کیسه زایشی در سطح پشتی خود هستند و افیپیومهای توسعه یافتهای تولید می کنند که حاوی یک یا دو تخم می باشد. اعضای این خانواده اکثراً ساکن آبهای شیرین راکد هستند]۲۵[.
این موجودات به ترتیب اهمیت از باکتری ها، جلبکهای تکسلولی، بقایای مواد آلی و همچنین از مخمرها تغذیه می کنند. در محیطهای طبیعی هنگامیکه تعداد باکتری ها در یک سانتیمترمکعب آب از یک میلیون کمتر نباشد، بسیار خوب زندگی می کنند. تغذیه به شکل تصفیه کردن زیشناوران گیاهی تکسلولی، باکتری ها وذرات مواد غذایی موجود در محیط صورت میگیرد. این پدیده در نتیجه سازوکار حرکات و ضربان منظم پاهای سینهای تحقق میپذیرد. اگر تراکم زیشناوران گیاهی تکسلولی بین یک تا دو میلیون در هر میلیلیتر آب باشد، بهترین شرایط برای تغذیه دافنیها فراهم آمدهاست ]۵[.
Daphnia longspina ناپایدارترین نوع آنتن منشعب است و در درجه حرارت ۲۸-۲۹ درجه سانتیگراد مرگش حتمی است. جنس Moina تحمل نوسان درجه حرارت را از ۳۰-۵ درجه سانتیگراد داراست و حتی در درجه حرارت (۳-) درجه سانتیگراد از خود پایداری نشان میدهد. مساعدترین دما ۲۰-۱۸ درجه سانتیگراد است. در ضمن، نزول اکسیژن محلول کمتر از ۳ میلیگرم در لیتر سبب پایین آمدن کیفیت تخمها شده و بازده تولیدمثل را کم می کند ]۵[.
۲-۳-۱- چرخه زندگی
چرخه زندگی آنتنمنشعبها هر دو مراحل جنسی و غیرجنسی را دارد. در اغلب محیطها، جمعیتها تنها از مادهها تشکیل شده اند، که به صورت غیرجنسی تکثیر می کنند. در شرایط بهینه گزارش شده که برخی آنتن منشعبها می تواند در هر مرتبه بیش از ۱۰۰ تخم و در هر ۵/۲ تا ۳ روز یک مرتبه تخمریزی کند. یک ماده می تواند ۲۵ مرتبه در طول زندگی خود تخمریزی کند]۵۷[. جنسMoina در ۴ تا ۷ روزگی و به تعداد ۴ تا ۲۳ نوزاد به ازای هر مولد، تکثیر می کند. نوزادان هر ۵/۱ تا ۲ روز تولید میشوند و هر ماده ۲ تا ۶ مرتبه در طول زندگی خود تولیدمثل می کند]۱[.
۲-۳-۲- تولیدمثل
آنتنمنشعبها به دو طریق تولیدمثل می کنند. در شرایط مطلوب جنس ماده به صورت مستقل نسبت به تولید تخم در جنین اقدامکرده و بهطریق بکرزایی بدون شرکت جنس نر به زاد و ولد خود ادامه میدهد. در شرایط مساعد جنس نر بهکلی وجودندارد. روش دوم تولیدمثل جنسی است که در شرایط نامساعد انجاممیگیرد]۵[. تولید تخمهای نهانزی در شرایط سخت زیستی انجام می شود در حالی که تولیدمثل به روش پارتنوژنزیز در شرایط مطلوب زیستی رخ میدهد. تخمها در فصل زمستان غیرفعال بوده و در ادامه سال زمانی که دمای آب به اندازه کافی گرم می شود، تفریخ میشوند]۱۱[.
در مواقع کمبود غذایی، کاهش اکسیژن محلول و تراکم زیاد از حد، ابتدا جنس نر تولیدشده و تخم نهانزی تولیدمی شود. این تخمها بسیار مقاومبوده و میتوانند سالها سالم باقیبمانند تا شرایط مساعد دوباره برای آنها فراهمشود. تخم D. magna در آب فرو میرود و تخم D. pulex در سطح آب شناور میماند. در شرایط مساعد، از تخمهای افیپیوم فقط جنس ماده حاصل می شود. در صورت استقرار تخم افیپیوم در آب و شرایط مساعد پوسته تخم مبادرت به مکش آب کرده و در اثر جذب آب و باز کردن پوسته، افیپیوم ترکیدهو نوزاد آنتن منشعب از تخم بیرونمی آید]۵[..
- quadrangula دارای تخم افیپیوم در بخش پشتی است. این افیپیومها قابلییت شناوری بالایی داشته که کار جمعآوری آنها را از لایه های سطح آب بسیار ساده می کند. کمیت و کیفیت غذا، دمای آب، pH و دوره نوری از جمله فاکتورهایی هستند که بر رشد و تولیدمثل Ceriodaphnia تاثیرگذارند. در ارتباط با نقش pH آب به عنوان مثال بلانگر و چری[۶]در سال ۱۹۹۰ بیان کردند گونه هایی که در محیطهای قلیایی زیست می کنند هماوری کمتری نسبت به گونه هایی که در محیطهای طبیعی زیست می کنند، دارند]۱۳[. [۷]گوفن (۱۹۷۶) نشان داد که تولیدمثل و ضریب رشد C. reticulata در دمای بالای ۲۲ درجه سانتی گراد کاهش مییابدکه دلیل آن را افزایش میزان تنفس و در نتیجه افزایش احتیاجات انرژی دانستهاست]۳۹[.
۲-۳-۳- تخم نهانزی
شرایط سخت محیطی در بین جمعیت دافنیها موجب می شود تا نرها در جمعیت تولید شوند و روش تولیدمثل جنسی انجام می شود که نتیجه آن تولید تخم نهانزی است (شکل ۲-۱). محرک تغییر تولیدمثل از غیرجنسی به جنسی در جمعیت دافنیا ماگنا عواملی مثل کمبود غذا، فقدان اکسیژن، تراکم بالای جمعیت و میزان کم کلسیم و شاید دیگر فلزات کمیاب و مواد معدنی است. علاوه بر این، درجه حرارت کم و دوره نوری طولانی یا کوتاه، می تواند سبب تولید تخم نهانزی شود ]۵۷[. در مورد Moina، کاهش شدید و ناگهانی میزان مصرف غذا که توسط کاهش سریع مقدار غذا به وجود می آید، سبب افزایش تولید تخم نهانزی می شود. مادهها در حین پوستاندازی تخم نهانزی به طور کامل رشدیافته را دفع می کنند. یک بار لقاح ماده برای دو یا سه مرتبه تولید تخم نهانزی کفایت می کند]۱[.
تخم نهانزی سیاه یا تیره رنگ، مستطیل شکل با گوشههای گرد و طول حدود ۲-۱ میلیمتر است. آنها را میتوان در کف یا سواحل استخرها پیدا کرد. تخم نهانزی را میتوان در هوای خشک و در ۵-۱ درجه سانتی گراد نگهداری نمود. تخم نهانزی آنتن منشعب حتی بعد از انجماد قابلیت حیات خود را حفظ می کند، اما در ظاهر برخی گونه های Moina نمی توانند انجماد را تحمل کنند. برای تخمگشایی تخم نهانزی آنتن منشعب باید آنها را در آب با هوادهی در ۲۲-۱۸ درجه سانتی گراد قرار داد. تخمگشایی اغلب طی ۷-۴ روز رخ داده و مادههایی تولید میشوند که شروع به تولیدمثل غیرجنسی می کنند. تخم نهانزی Moina در ظرف ۴-۲ روز در ۲۹-۲۰ درجهساگراد تخمگشایی می شود]۵۷[. برای اغلب کاربردهای آبزیپروری غذا مناسب به منظور افزایش تولیدمثل غیرجنسی مطلوب است، چون در تولیدمثل جنسی نوزادان کمتری تولید می شود]۱[.
ج
ب
الف
د
ج
ه
شکل ۲-۱: تخمهای نهانزی متعلق به تعدادی از گونه های جنس Ceriodaphnia. (الف) Ceriodaphnia quadrangula، (ب) Camptocercus rectirostris، (ج) Ceriodaphnia laticaudata، (د) Ceriodaphnia reticulata، (ه) Ceriodaphnia pulchella.
۲-۳-۴- ارزش غذایی
میزان مواد مغذی آنتن منشعب به طور قابل توجهی به سن و نوع غذا بستگی دارد. با وجود این متغیرها، میزان پروتئین آنتن منشعب اغلب به طور میانگین ۵۰ درصد وزن خشک است. مقدار چربی برای بالغها و جوانها به طور قابل توجه متفاوت بوده و برای بالغها کل میزان چربی ۲۷-۲۰ درصد وزن خشک و برای جوانها ۶-۴ درصد است]۵۷[. گزارش شده است که Moina رشد کرده در شرایط طبیعی استخر دارای ۷۰ درصد پروتئین، ۵/۱۶ درصد چربی و ۵ درصد کربوهیدرات و ۵/۹ درصد خاکستر در وزن خشک است]۷۸[. از طرف دیگر همچنین گزارش شده که Moina دارای ۷/۹۴ درصد آب، ۹/۳ درصد پروتئین، ۵۴/۰ درصد چربی، ۶۷/۰ درصد کربوهیدرات و ۱۸/۰ درصد خاکستر با مقدار انرژی ۳۰۰ کیلوکالری بر کیلوگرم است]۱[.
استاد / استادان راهنما: آقای رامین مهدی نژاد
استاد/استادان مشاور: ندارد
آدرس و شماره تلفن : مرزداران ،خ سرسبز جنوبی،گلدیس ششم،پ۱۲واحد۳
چکیده پایان نامه (شامل خلاصه، اهداف، روش های اجرا و نتایج به دست آمده):
این پژوهش به منظور بررسی رسانه های نوین در هنر قرن بیستم صورت گرفته است برای انجام این مطالعات از روش تحقیق، توصیفی، تحلیل و محتوا استفاده شده است، همچنین روش های گردآوری اطلاعات به صورت کتابخانه ای و فیش برداری به انجام رسیده است. هدف اصلی این رساله بررسی رسانه های نوین در قرن بیستم بوده است.یافته های این پژوهش نشان می دهد که بستر ایجاد شده در هنر قرن بیستم به تغییر در نگرش هنر از دیدگاه خواص و موزه ها برخواسته و باعث گردیده که هنر متعلق به همۀ اقشار جامعه باشد ،نه اینکه در اختیار قشری خاص قرار بگیرد. بنابر این پس از تحلیل یافته ها و مطالعات انجام شده ،نتایج این پژوهش نشان می دهد که هنر رسانه های نوین در قرن بیستم با تغییر در نگرش و دیدگاه های گذشته به تغییر در مواد و مصالح مورد استفاده در یک اثر هنری و مفهوم آن می پردازد و می کوشد تا با فناوری های جدید با مخاطب به تعامل بپردازد و به مضامینی عمیق تر از گذشته دست یابد.
واژگان کلیدی:هنر،رسانه،قرن بیستم،معاصر،خواص،موزه
مناسب است
نظر استاد راهنما برای چاپ در پژوهشنامه دانشگاه تاریخ و امضاء:
مناسب نیست
فهرست مطالب
چکیده ۱
فصل اول ۲
کلیّات پژوهش ۲
۱-۱مقدمه ۳
۱-۲اهداف پژوهش،هدفهای تحقیق: ۴
۱-۳سوالات پژوهش: ۴
۱-۴فرضیه پژوهش: ۴
۱-۵روش تحقیق: ۴
۱-۶روش تجزیه تحلیل اطلاعات: ۵
فصل دوم ۶
پیشینه تحقیق ۶
۲-۱ نیم نگاهی تاریخی ۷
۲-۲ دوریشه تاریخی مینیمالیسم ۱۸
فصل سوم ۲۳
چارچوب نظری تحقیق ۲۳
۳-۱ تعریف رسانه: ۲۴
۲-۲تعریف چند رسانه ای: ۲۴
۳-۲ رسانه های جدید: ۲۵
۳-۲-۱ انواع رسانه های ارتباطی: ۲۵
۳-۲-۲ خصوصیات رسانه های ارتباطی: ۲۶
۳-۲-۳ خصوصیات رسانه ی ارتباطی ۲۷
۳-۳ قرن بیستم ۲۹
۳-۳-۱ دوران پست مدرن: ۲۹
۳-۳-۲ ویژگی های و شاخصه های هنر دوران پست مدرن ۳۵
فصل چهارم ۴۴
تحلیل یافته ها ۴۴
۴-۱ هنر مفهومی ۴۵
۴-۲-۱دستور العملها ، اجرا ها و مستند سازی ها ۵۶
۴-۲-۲هنر مفهومی در گذشته و حال ۶۴
۴-۳ هنر چیدمان ۶۶
۴-۳-۱پیشینه تاریخی هنر چیدمان ۶۷
۵-۳-۲ویدئو اینستالیشن ۷۲
۴-۳-۳هنر زمینی و خاکی ۷۶
۴-۴ هنربدن ۸۲
۴-۵ هنر اجرا ۸۹
باشد باید تائبانه به سوی کلی بازگردد. (کییر کگور، ۱۳۹۰، ۸۳) او با عملش از کل حوزه اخلاق فراتر رفت؛ او در فراسوی این حوزه غایتی داشت که در مقابل آن این حوزه را معلق کرد. زیرا مایلم بدانم چگونه میتوان عمل او را در رابطه با کلی قرار داد و چگونه میتوان میان عمل او و کلی رابطهای جز فرا رفتن از آن کشف کرد. عمل ابراهیم به خاطر نجات یک خلق، یا دفاع از آرمان کشور، یا فرو نشاندن خشم خدایان نبود. اگر سخن از خشم خدا بود این خشم علیالقاعده باید تنها متوجه ابراهیم میشد، زیرا کلِ عملش هیچ رابطهای با کلی ندارد و اقدامی کاملاً شخصی است. (کییر کگور، ۱۳۹۰، ۸۶)
و سپس به تعریف مسئولیتی میرسد که ابراهیم به آن عمل میکند:
پس چرا ابراهیم چنین میکند؟ به خاطر خدا، و به خاطر خودش و این دو مطلقاً یکسانند. به خاطر خدا، زیرا خداوند این آزمون را همچون دلیل ایمانش از او خواسته است، و به خاطر خودش، زیرا میخواهد دلیل اقامه کند. وحدت این دو جنبه به درستی در اصطلاحی بیان میشود که همیشه برای توصیف این وضعیت بهکار رفته است: این یک آزمون، یک وسوسه است. اما وسوسه به چه معناست؟ معمولاً به چیزی گفته میشود که انسان را از ادای تکلیف بازمیدارد؛ اما در اینجا وسوسه همانا اخلاق است که ابراهیم را از عمل به خواست خدا بازمیدارد. پس در اینجا تکلیف چیست؟ تکلیف دقیقاً بیان خواست خداست. (کییر کگور، ۱۳۹۰، ۸۷)
اما این مسئولیت یا تکلیف که امری است بیشتر درونی، چگونه و به چه شکلی بروز میکند؟ در واقع محصولی که بتوان این مفهوم را با آن تعریف و یا توصیف کرد چیست؟
ابراهیم از وساطت امتناع میکند، به تعبیر دیگر او نمیتواند سخن بگوید. همین که سخن بگویم کلی را بیان کردهام و اگر خاموش بمانم کسی مرا درک نمیکند. پس همین که ابراهیم بخواهد خود را در کلی بیان کند باید بگوید که وضعیت او وضعیت وسوسه مذهبی است زیرا بیان عالیتری برای آن کلی، که برتر از کلیای باشد که از آن فراتر میرود، ندارد. از این رو گرچه ابراهیم ستایشم را برمیانگیزد اما در همان حال مرا میترساند. آن کس که خود را نفی و به خاطر تکلیف قربانی میکند، متناهی را وامیگذارد تا نامتناهی را به چنگ آورد و چنین کسی به قدر کافی ایمن است. قهرمان تراژدی، یقینی را وامیگذارد تا یقینیتر را به چنگ آورد و چشمِ نظارهگران با اعتماد به او دوخته است. اما آن کس که کلی را وامینهد تا چیز عالیتری را به چنگ آورد که کلی نیست، چه میکند؟ آیا ممکن است این کار چیزی جز یک وسوسه باشد؟ و اگر ممکن است، ولی فرد خطا کند چه راه نجاتی برایش ممکن است؟ او همه رنج قهرمان تراژدی را تحمل میکند، شادی زمینیاش را نابود میکند، از همه چیز میگذرد و شاید در همان لحظه خود را از شادی والایی، که چنان برایش گرانبهاست که میخواست آن را به هر بهایی به چنگ آورد، محروم میکند. هر کس او را نظاره کند نه میتواند او را بفهمد و نه با اعتماد به او نگاه کند. شاید هدفِ مردِ ایمان، شدنی نیست، زیرا غیرقابل تصور است. یا اگر شدنی باشد اما فرد خواستِ خدا را بد فهمیده باشد چه راه نجاتی برایش باقی میماند. (کییر کگور، ۱۳۹۰، ۸۸)
کییرکگور این ترس و پریشانی را نه تنها بَد و مخرّب نمیداند، بلکه آن را به عنوان وسیلهای برای نجات انسان مؤثر میداند:
من از هر انسانی میخواهم که هر اندیشه غیرانسانی که او را از ورود به کاخهایی که در آنها نه فقط خاطره برگزیدگان بلکه خود برگزیدگان سکونت دارند، میترساند، از خود دور کند. او نباید گستاخانه به جلو شتافته و خویشاوندی خود را به آنها تحمیل کند، باید هر بار که در مقابل آنها تعظیم میکند مسرور باشد، اما باید صریح و با اعتماد باشد. او نجات را در همین اضطراب و پریشانی که مردان بزرگ با آن آزموده شدند پیدا خواهد کرد. (کییر کگور، ۱۳۹۰، ۹۲)
لذا با اشاره به داستان حضرت مریم توضیح میدهد:
از کدام زن همچون مریم هتک حرمت شدهاست، و آیا اینجا هم راست نیست که خدا کسی را که رحمت میکند با همان نفخه لعنت میکند؟ تعبیر روحانی مریم باید بدین گونه باشد، و او به هیچ وجه آن بانوی لطیفی نیست که بر مُخَدّه نشسته و با کودک ـ خدایی بازی میکند. با این حال هنگامی که میگوید «اینک کنیز خداوندم» بزرگ است، و به گمان من توضیح این مطلب نباید دشوار باشد که چرا مادر خدا شدهاست. او به ستایش دنیایی نیازی ندارد، همانگونه که ابراهیم از اشک بینیاز است، زیرا نه مریم قهرمان بود نه ابراهیم، بلکه هر دو از آن بزرگتر شدند، نه با فرار از پریشانی، عذاب و پارادوکس بلکه به برکت آن. (کییر کگور، ۱۳۹۰، ۹۳)
در اینجا کییرکگور با اشاره به پارادوکسیکال بودن ایمان، به تشریحِ تعامل و تقابل بین مسئولیت و ترسی که خود حاصل همین مسئولیت است اینگونه میپردازد:
پس پارادوکس ایمان این است که فرد برتر از کلی است، به گونهای که رابطهاش را با کلی به وسیله رابطهاش با مطلق، و نه رابطهاش را با مطلق توسط رابطهاش با کلی، تعیین میکند. پارادوکس را همچنین با این سخن میتوان بیان کرد که وظیفهای مطلق در مقابل خدا وجود دارد؛ زیرا در این رابطه تکلیف، فرد به مثابه فرد به طور مطلق با مطلق رابطه پیدا میکند. اگر در این شرایط بگوییم عشق به خدا تکلیف است معنایی متفاوت از قبل را بیان کردهایم؛ زیرا اگر این تکلیف مطلق باشد اخلاق به نسبتی تنزل یافته است. با این حال نتیجه نمیشود که اخلاق باید ملغی شود بلکه باید بیانی کاملاً متفاوت، یعنی بیان پارادوکس را پیدا کند، به گونهای که مثلاً عشق به خدا شهسوار ایمان را وادار کند به عشق خود به همسایه بیانی مخالف با بیانی که از دیدگاه اخلاق تکلیف است ببخشد. اگر اینگونه نباشد ایمان جایی در زندگی ندارد و تنها وسوسهای است؛ آنگاه ابراهیم خاسر است، زیرا به آن تسلیم شده است. (کییر کگور، ۱۳۹۰، ۹۷) این پارادوکس واسطهپذیر نیست؛ زیرا دقیقاً بر این واقعیت استوار است که فرد فقط فرد است. همین که بخواهد تکلیف مطلق خود را در کلی بیان کند و از آن در این اطمینان یابد، میداند که به وسوسه گرفتار شده است، و حتی اگر در مقابل وسوسه مقاومت کند به انجام آن تکلیفِ به اصطلاح مطلق موفق نمیشود؛ و اگر مقاومت نکند، حتی اگر عملش از حیث واقع همان تکلیف مطلقش باشد، باز هم گناه کرده است. پس چاره ابراهیم چیست؟ (کییر کگور، ۱۳۹۰، ۹۸) وظیفه مطلق میتواند به انجام عملی منجر شود که اخلاق آن را منع کرده است، اما به هیچ وجه نمیتواند شهسوار ایمان را از دوست داشتن بازدارد. این آن چیزی است که ابراهیم نشان میدهد. (کییر کگور، ۱۳۹۰، ۱۰۱)
لذا در مورد یک قهرمان تراژدی بعنوان یک فرد عادی مینویسد:
پسری پدرش را به قتل میرساند اما فقط بعداً میفهمد پدرش را کشته است. خواهری میخواهد برادرش را قربانی کند اما در لحظه تعیین کننده او را میشناسد. او با چشم خود میبیند، در خود کنکاش میکند و سرنوشت را در آگاهی دراماتیکش منحل میکند. در این شرایط، اخفا و افشا به عمل آزادانه قهرمان تبدیل میشوند و او مسئولیت آنها را بر عهده میگیرد. (کییر کگور، ۱۳۹۰، ۱۱۲) اخلاق با فضایل شوخی نمیکند و مسئولیت سنگینی بر شانههای ضعیف قهرمان قرار میدهد، و نیت او را در بازی با مشیت به یاری اعمالش گستاخانه میداند، اما خواست او را به انجام آن با رنج کشیدنش نیز محکوم میکند. اخلاق از انسان میخواهد واقعیت را باور کند و جرأت مبارزه با همه مصایب آن، به ویژه با رنجهای شبحواری را که به مسئولیت خود پذیرفته است داشته باشد. (کییر کگور، ۱۳۹۰، ۱۱۵)
در پایان نیز کییرکگور باز هم با اشاره به ابراهیم و فهم عملکردش، به ترسی که نشانگر حضور مسئولیت است اینگونه اشاره میکند:
میتوان ابراهیم را فهمید، اما او را فقط به همانگونه میتوان فهمید که پارادوکس را میتوان فهمید. من به سهم خود میتوانم بگونهای ابراهیم را بفهمم اما در عین حال میدانم که جرأت سخن گفتن و نیز جرأت عمل کردن همچون ابراهیم را ندارم. (کییر کگور، ۱۳۹۰، ۱۵۴)
مفهوم دلهره
افکار وجودی در فلسفه کییرکگور در باب دلشوره مطرح میشوند. مبسوطترین بحث او را در کتابی مییابیم که در زبان انگلیسی The Concept of Dread / مفهوم دلهره نام دارد. این کتاب کتابی دشوار است و مفهومی که مطرح میکند به هیچ وجه واضح نیست. اما شاید از این امر گریزی نباشد، زیرا دلشوره خصلتی ظریف و طفرهآمیز دارد که تفکر به ندرت میتواند آن را درک کند.
مفهوم دلشوره در چارچوب بحثی از منشأ گناه به میان میآید. چه چیزی گناه را ممکن میسازد؟ این بحث برحسب روایت سِفر تکوین در خصوص هبوط انسان است، اما کییرکگور این قصه را به صورت قصهای میفهمد که واقعه یا تحولی در حیات هر انسانی را وصف میکند و آن: گذر از معصومیت به گناه است. آنچه این واقعه را ممکن میسازد شرط مقدّم دلشوره است. (مککواری، ۱۳۷۷، ۱۶۶)
در این کتاب نیز همان مباحث پیشین مطرح میشود. مسئولیتی حاصل از گناه و معصومیتِ پایمال شده که در این کتاب این مسئولیت، با اضطراب، دلشوره یا دلهرهای دائمی و همیشگی به تصویر کشیده میشود.
کییرکگور دلهره را «نفرت مهر آمیز و مهرِ نفرت آمیز» تعریف میکند. و پسرکی را مثال میآورد که دلش برای ماجراجویی غنج میزند و «تشنه چیزهای شگفت و رازناک است.» کودک، هم به سوی چیز ناشناخته کشیده میشود و هم، همچون تهدیدی برای امنیت خویش، از آن میگریزد. کشش و وازَنِش، مهر و نفرت، درهم تنیدهاند. این کودک در حالت دلهره است، و این حالت با ترس فرق دارد. زیرا ترس با چیزی کاملاً معیّن سر و کار دارد، خواه واقعی یا خیالی، مانند مار در رختخواب یا زنبوری که بخواهد آدمی را نیش بزند، حال آنکه سر و کار دلهره با چیزی است هنوز ناشناخته و نامعین. و آنچه کودک را هم به خود میخواند و هم از خود میراند همانا چیز ناشناخته و رازناک است. (کاپلستون، ۱۳۸۸، ۳۳۹)
کییرکگور در ادامه با بکار بردن این ایده در مورد گناه، آدم را مثال زده و منشأ مسئولیتی را که در تمام نوشته های خود از آن تبعیت میکند را با تبیین مفهوم دلهره عنوان میکند:
کییرکگور این ایده را درمورد گناه به کار میبرد. به گفته وی، روح در حالت بیگناهی در حالت خوابناکی است و از خود جدا نشده است و هنوز گناه را نمیشناسد. اما کشش گُنگی در آن هست، اما نه به گناه همچون چیزی معین، بلکه برای بکار بردن آزادی و بدینسان برای امکان گناه. «دلهره همان امکان آزادی است.» هنگامی که به آدم در حالت بیگناهی گفتند که اگر درد مرگ نیز به جان او افتد از میوه درخت دانش نیک و بد نخورد، او نه میدانست که بد چیست و نه مرگ چیست. زیرا تنها با سرپیچی از این بازداشت بود که این دانش به دست میآمد. اما همین بازداشت در آدم «امکان آزادی… امکان هشدار دهنده توانستن» را بیدار کرد.(کاپلستون، ۱۳۸۸، ۳۳۹)
جان مککواری از زبان کییرکگور مینویسد:
در معصومیت، رؤیایی از قبل، چیزی مانند تزلزل و ناراحتی و پیش احساس وجود دارد که آرامش بهشتی را بر هم میزند. «این راز عمیق معصومیت است که در عین حال دلشوره است». مثالی که کییرکگور برای شرح این نکته از آن استفاده میکند بیداری جنسیت و بیداری لذت حسّی در فرد است. تشویش و تحذیری وجود دارد که بالاخره به عمل التذاذ حسی و لذا به از دست دادن معصومیت و تغییر کیفیت وجود میانجامد. این بر عمل است. دلشوره «سرگیجه» یا «سرگشتگیِ» اختیار وصف میشود. زیرا اختیار و آزادی به معنای امکان و ایستادن در لبه امکان و دقیقاً مانند ایستادن در لبه پرتگاه است. با بهره گرفتن از استعارهای متفاوت (این استعاره از آنِ من است نه از آنِ کییرکگور، اما گمان میکنم که این استعاره نیز این نکته را میرساند) شاید بتوانیم بگوییم که اختیار در ذات خود آبستن امکان است و جنبش امکان در رحِم اختیار و آزادی است که به صورت دلشوره نخستین تجربه میشود. کییرکگور دلشوره را با تکوین خاص انسان به صورت نفس و بدن و تمکّن آنها در روح قرین میکند. انسان به صورتی که تکوین یافته تابع تنش است و این تنش دلشوره است. وظیفه انسان انجام دادن تألیف نفس و بدن است و این وظیفه از ابتدا در زیر بار دلشوره است. دلشوره پدیداری خاص انسان است. حیوان دلشوره نمیداند که چیست، زیرا حیات او صرفاً وابسته به حس است و فرشته نیز دلشوره نمیداند که چیست، زیرا حیات او عقل محض است. اما انسان، مرکّب از حس و عقل، نفس و بدن، در زیر سایههای دلشوره زندگی میکند. (مککواری، ۱۳۷۷، ۱۶۶)
لذا در تفکر کییرکگور، دلشوره نتیجه گناه نیز هست. در واقع این دلشوره، مسئولیت همان گناه است.
هایدگر و مسئولیت
مارتین هایدگر در سال ۱۸۸۹ به دنیا آمد و ۸۷ سال بعد، درگذشت. وی از خود کتابها، رسالهها و گفتارهای فراوانی به یادگار گذاشت. مهمترین متنی که در حکم جمعبندی آراء فلسفی هایدگر در نخستین دوره کار فکری او به شمار میرود، هستی و زمان است. هایدگر با اینکه در مسیر فکریاش مراحل گوناگونی را تجربه کرد اما همواره «مسأله هستی» را مرکز بحث خود قرار داد. این شیوه از تفکر که هایدگر از آن بهره میجسته، موجب آن شده است که دیدگاه وی، با وجود تفاوتهایی که الفاظِ ثقیل و گنگ مخصوص هایدگری ایجاد کرده است، شباهتهای زیادی با نظریههای کییرکگور داشته باشد. البته با کلیگوییهایی که آن هم مخصوص این فیلسوف آلمانی تبار است.
محور اصلی اندیشه های هایدگر، هستی دار بودن و به تَبَع آن، زمانبودگی را تشکیل میدهد، و تمام مفاهیم مبتلابه انسان را در حقیقتِ هستیِ انسان و زمان وی جستجو میکند. در این خصوص و نیز در مفهوم مورد مطالعه ما در این قسمت از پژوهش(مفهوم مسئولیت)، دکتر استفن مولهال در اثر خود «هایدگر و “هستی و زمان"» به نقل از وی مینویسد:
قطعاً درک مسئولیتهای یک فرد اگزیستانسیال به معنای آشکار کردن ویژگیهای حقیقی تصمیمگیری است، مفهومی است که آن شخص تصمیم را به عنوان حالتی برای یک انتخاب اگزیستانسیالی اتخاذ میکند. و این دلیل محتوایی کردن مفهوم مسئولیت پذیری میباشد. (mulhall, 2005, 169)
هایدگر هم مانند دیگر فلاسفه مکتب اگزیستانسیالیسم، لفظ اگزیستانسیالیست را برای خود نپذیرفت. وی با اینکه مسیحی نبود ولی با صراحت از سارتر نیز تبرّی میجست، چون نمیخواست ملحد نیز خوانده شود. اما باتوجه به تفکرات مندرج در آثار برجای مانده از وی، میتوان او را نیز یک فیلسوف اگزیستانسیالیست به حساب آورد. فیالحال ما نیز باتوجه به آنچه گفته شد به بررسی اجمالیِ مفاهیم مورد توجه هایدگر که ردپایی از شناسایی مفهوم مسئولیت را آشکار میکنند میپردازیم.
مرگ آگاهی
به مرگ در آلمانی میگویند der Tod، مردن هم میشود sterben هایدگر هردو را به معنایی بارها مهمتر از مرگ زیستشناسانه به کار برد. (احمدی، ۱۳۸۸، ۴۸۹) مرگ به نابود شدن امکانها، تیمار، توجه و دلواپسی معنا میدهد. بدون مرگ تجربهای از نیستی قابل تصور نخواهد بود. زمان به این دلیل با هستی یکی است که با مرگ هر دازاین، برای آن دازاین، زمانبودگی تمام خواهد شد. (احمدی، ۱۳۸۸، ۴۸۹)
هایدگر با اشاره به این که مرگ وجود دارد و به هر تقدیر برای هر انسانی رخ میدهد، این مرگ آگاهی را نه تنها موجب گرایش به پوچی نمیداند، بلکه آن را عاملی برای هدفمند ساختن زندگی و بیهوده نبودن آن تلقی میکند. این تفکر که مرگ پایانی بر تمامی آن چیزی است که برای انسان، هستی نامیده میشود، موجب میشود تا پذیرش مسئولیت توسط انسان در زمان بودگی اهمیت بیشتری پیدا کند. فلذا از نظر هایدگر، این آگاهی از آن روی که در هر لحظه تداعی کننده پایان زمان بودگی است، موجب ناامیدی، ترس و اضطراب میشود. در نتیجه مسئولیتهای انسان که در صدر آنها مسئولیت وجود خود فرد قرار دارد در دلهره، ترس و ناامیدی معنا میشود.
لذا برایان مگی در کتاب خود “مردان اندیشه"، مرگ آگاهی را از نظر هایدگر چنین توصیف میکند:
وقتی وجود انسان اصل اساسی تفکر اگزیستانسیالیستی است؛ مرگ روی دیگر سکهی هستی و وجود رخ مینمایاند. «من هر لحظه امکان دارد دیگر نباشم.» این امکان به تعبیر «هایدگر» همهی امکانهای دیگر مرا لغو و باطل میکند و به این معنا حد نهایی و منتها درجهی تمام امکانات است. مرگ آگاهی، یکی از اصول مهم این فلسفه است که مخصوصا در ادبیات و هنر تأثیر گذاشته است. (مگی، ۱۳۷۴، ۱۲۸)
از دیدگاه مارتین هایدگر ما انسانها به این جهان «پرتاب شدهایم» یعنی بیآنکه خودمان اراده کنیم به این جهان پا گذاشتهایم. ملازم این پرتابشدگی و در نتیجه، پیشبینینشدگی و اتفاق و تصادف، مرگ و تناهی محتوم قرار دارد که از آن نمیتوانیم بگریزیم و تصور این واقعیت که با مرگ، انسان تمام میشود، ترسناک و اضطرابزا است. (مگی، ۱۳۷۴، ۱۳۰)
ترس
احمدی در کتابش “هایدگر و پرسش بنیادین” ترس را از نظر هایدگر اینگونه تبیین میکند:
ترس نیز از پرتاب شدگی به جهان نتیجه میشود. ترس از نگرانی جداست، و شدت مییابد، زیرا چیزی در جهان را مایه و علت خود میداند. خواه این چیز یا امر یا رخداد معرفی شده باشد، یا به صورت ناروشن و مبهم باقی مانده باشد. من از امری در جهان میترسم. حتی اگر این امر مکافات دینی من در جهانی دیگر باشد، در این جهان دانسته و معنا شده است. ترس همواره دلیل دارد، حتی اگر هنوز سرچشمهاش ناشناخته باقی مانده باشد. علت یا موضوع آن به من نزدیک میشود. تا این موضوع یا علت از من دور است ترس خفته است. خطاست که ترس را احساسی درونی بدانیم. ترس نیز گونهای به روی جهان گشوده شدن است. من همواره برای خودم یا کسان و چیزهایی که برای من مهماند، میترسم. ترس ریشهای در «من بودگی» دارد. (احمدی، ۱۳۸۸، ۳۷۵)
این در «من بودگی» که ترس ریشه در آن دارد، از نظر هایدگر مسئولیت آفرینِ فرد است. چرا که بودن در هستی مستوجب پذیرش مسئولیتِ بودن و در واقع مسئولیتِ وجود است. و از آنجا که بودن به تنهایی و بدون هیچ تکلیفی، ترسی را به همراه ندارد، پس این مسئولیت است که ترس را بر انسان تحمیل میکند.
لذا در ادامه میگوید: من همچون هستندهای که باید مراقب خود باشم، میترسم. ترس از «با هستن» نتیجه میشود. ترس حالتی است که من در آن قرار میگیرم. ریشهای هستی شناسانه دارد و باید بتوانم که آن را به گونهای هستی شناسانه و نه اُنتیک بررسی کنم. کییرکگور میان ترس که علت آن مشخص است، با نگرانی که علت آن ناروشن است، تفاوت قائل میشد. هایدگر نیز به همین تفاوت تأکید میکرد. (احمدی، ۱۳۸۸، ۳۷۵)
هایدگر میگوید: هراس، مرا از دلبستگیها و معنیهای زندگیم در جهان جدا میکند و بوسیله این شناسایی است که من یا میتوانم به این وجود غیراصیلی که بگونهای غیرشخصی تعیین شده ادامه دهم و یا با تلاشی قهرمانانه، مسئولیت شخصی وجود خودم را به عهده گیرم. (بلاکهام، ۱۳۸۷، ۱۴۶)
دلواپسی
آنچه را که واژه die Sorge پیش میکشد دشوار میتوان در زبان فارسی به یاری یک واژه بیان کرد. واژه «تیمار» که من به کار بردهام نیز برابر کامل و دقیقی برای sorge نیست. در آلمانی میتوان با واژه Sorge دو حالت را بیان کرد. یکی مراقبت و دومی دلواپسی. همچنین، فعل sorgen نیز هردو معنای مراقب بودن و دلواپس بودن را داراست. (احمدی، ۱۳۸۸، ۴۷۳) همچنین در زبان فرانسوی واژه Souci هر دو معنا را منتقل میکند. شاید در فارسی واژه های «دغدغه» و «دغدغه خاطر» تا حدودی رساننده دو معنا باشند، اما گمان میکنم که «تیمار» بهتر از آنها از عهده رساندن معنای Sorge برمیآید. (احمدی، ۱۳۸۸، ۴۷۳) در ادبیات کهن ما «تیمار» به معنای مراقبت از بیمار وپرستاری کردن از او میآمد؛ همچنین مراقبت از هر شخصی بود که به مصیبتی دچار آمده، و افسرده، یا ناتوان شده باشد. در این واژه قدیمی دو معنای «مراقبت کردن» و «دلواپس بودن» همراهاند. مادر تیماردار کودک خویش است. هم از کودک مراقبت میکند و هم دلواپس رشد، سلامت، و آینده اوست. «تیمار» معناهای دیگری هم دارد، از جمله خدمت، غمخواری، مواظبت، تعهد و نیز فکر و اندیشه. (احمدی، ۱۳۸۸، ۴۷۴)
به هر حال مفهومی که واژه Sorge منتقل میکند این است که انسان یگانه هستندهای است که به هستی میاندیشد، و این را میداند که باید مراقب، متوجه، و دلواپس هستی باشد. هایدگر از Sorge آن دلواپسی و دغدغه دازاین نسبت به آیندهاش را، و این را که دازاین به فهم خود از هستی وابسته است، پیش میکشید. همین معنا را او گاه با besorgen یعنی «توجه به امری داشتن»، و با besorgt یعنی «دلنگران» و «مضطرب» مطرح کرد. (احمدی، ۱۳۸۸، ۴۷۴)
مارتین هایدگر در “هستی و زمان” در خصوص واژه Besorgen مینویسد:
این واژه همچنین ممکن است به معنای مراقبت کردن از چیزی به مفهوم «نگه داشتن آن برای خود» باشد. تعبیر مشخص دیگر این واژه وقتی است که درجملهای از این دست به کار میرود: «دلنگرانم که مبادا این اقدام شکست بخورد.» در اینجا این واژه به معنای دلواپسی به کار رفته است. (هایدگر، ۱۳۸۶، ۱۸۰)
هایدگر بر آن است که دلواپسی معطوف به خود هستی ما ـ در این جهان است، که با این هستی پای هر شیئی یا چیز معینی ـ که در این جهان است به میان میآید. بدینسان دلواپسی، بیش از هر احساس دیگری، جهان را بر ما مکشوف میسازد: یعنی، ما را رو در روی جهان قرار میدهد، جهانی که نسبت بدان اکنون دیگر خویشتن را در یک رابطه مخاطره آمیز احساس میکنیم. بدین ترتیب دلواپسی، نخستین قرینهای که ما را به وجود اصیل بشری رهنمون میشود و نیل بدان برای آدمی ممکن است را به دست میدهد. اما در زندگانی عادی ما معمولاً از این وضع طفره میرویم؛ ما کوشش میکنیم این دلواپسی نامشخص را تغییر شکل دهیم و آن را به ترس یا اضطرابی مشخص که مربوط به فلان یا بهمان موضوع بخصوص است مبدل سازیم. بدینسان دلواپسی اصیل، در وجود پیش پا افتاده ما، ناپدید میشود و به صورت کنجکاوی و تفحص درمیآید. در اینجا هایدگر این نظر را از سنت مسیحی اقتباس میکند، که وجود دنیوی آدمی را وجودی پراکنده قلمداد میکند ـ حالتی که در آن آدمی مدام با پراکنده کردنها و منحرف ساختنهای ذهن خود از خود و وجود خود، خویشتن را مشغول میدارد:«پریشان از پریشانی به کمک پریشانی».(بارت، ۱۳۶۲، ۵۰)
لذا دازاینِ هایدگر که به معنای بودن در هستی است، مفهوم دیگری با نام دلواپسی که آن هم حاصل حمل مسئولیت وجود انسان بر خود او در هستی میباشد را تداعی میکند.
سارتر و مسئولیت
ژان پل سارتر در سال ۱۹۰۵ در پاریس متولد شد. وی را مؤسس مکتب وجودی با نام اگزیستانسیالیسم میخوانند. و این بدان سبب است که این لفظ توسط خود وی بر این مکتب نهاده شد، و شاید به این دلیل که آخرین دفاعیهها از تفکر اگزیستانسیالیستی توسط سارتر بود که صورت گرفت.
آثار برجای مانده از سارتر به مراتب بسیار واضحتر و شفافتر از دیگر فلاسفه این مکتب به تبیین مفاهیم از منظر مکتب اصالت وجود پرداختهاند. و بازهم شاید این از آن بابت است که در بین فلاسفه اگزیستانسیالیسم، تنها اوست که به پذیرش اگزیستانسیالیست بودن تن داده است.
سارتر نیز مانند کییرکگور، هایدگر و دیگر فلاسفه اگزیستانسیال، مسئولیت وجود آدمی را بر خودش تحمیل میکند و برای درک این مفهوم از مفاهیم زیربنایی این تفکر یاری میجوید.